رفتار گرایی چیست ؟

رفتار گرایی چیست ؟

گاه گفته می شود كه لامُتری یا هابز یا حتی ارسطو نخستین رفتارگرایان بوده اند. اما چنین ادعاهایی موجب می شود كه نكته اصلی نادیده گرفته شود و آن اینكه رفتارگرایی در اصل، حركتی روشمند در روان شناسی بود كه تنها باید در بستر تاریخی خود در اوایل قرن بیستم موردتوجه قرار گیرد. این باور كه جان. بی. واتسون بنیانگذار این اندیشه آن را چنین نامید، بر این مبنا استوار بود كه روان شناسی تنها زمانی می تواند علم شمرده شود كه اساس خود را بر گونه ای از مقایسه ها و مشاهدات عینی كه دانشمندان علوم طبیعی و زیست شناسان ب
1399/5/18
0 نظر

گاه گفته می شود كه لامُتری یا هابز یا حتی ارسطو نخستین رفتارگرایان بوده اند. اما چنین ادعاهایی موجب می شود كه نكته اصلی نادیده گرفته شود و آن اینكه رفتارگرایی در اصل، حركتی روشمند در روان شناسی بود كه تنها باید در بستر تاریخی خود در اوایل قرن بیستم موردتوجه قرار گیرد. این باور كه جان. بی. واتسون بنیانگذار این اندیشه آن را چنین نامید، بر این مبنا استوار بود كه روان شناسی تنها زمانی می تواند علم شمرده شود كه اساس خود را بر گونه ای از مقایسه ها و مشاهدات عینی كه دانشمندان علوم طبیعی و زیست شناسان بنا كرده اند استوار كند. این ادعا پذیرفتنی بود، زیرا هنگامی كه عنوان شده بود كه روان شناسی درون گرایانه(1) با زمینه ای از مباحثات بی پایان درباره معانی و مفاهیم مواجه بود، هنگامی كه به عكس آن مطالعه رفتار حیوانات كه با نظریات داروین جهش عظیمی یافته بود، با شتاب به پیش می رفت. در نتیجه زمان برای پیشنهاد بحث انگیز واتسون مناسب بود: پیشنهادی كه تنها راه پیشرفت مطالعه علمی انسان را در اتخاذ روشی مشابه روشهای مشاهده ای می دانست كه با مطالعه درباره حیوانات موفقیت و قابلیت بسیار بالای خود را به اثبات رسانده بود. آنچه گفته شد جوهره رفتارگرایی بود و هم چنین درباره تنها اصلی بود كه در بین همه كسانی كه خود را رفتارگرا می نامند، مشترك است.
 
مرتبط با این ادعا كه شواهد قابل اتكا فقط در حوزه علم یافت می شوند، دیدگاهی به میان می آید كه مبتنی بر كاركرد حقیقی علم است. واتسون معتقد بود كه كاركرد علم به آن میزان نیست كه همه رویدادها را تبیین كند، اما می تواند آنها را پیش بینی و هدایت كند. در نتیجه رفتارگرایی شباهت نزدیكی با اشكال خاصی از مصلحت گرایی (پراگماتیسم)(2) امركایی داشت كه از سوی جان دیویی، چارلز پیرس و ویلیام جیمز ارائه می شد و بخوبی با گرایش فراگیر موجود در امریكا سازگاری داشت. گرایشی كه باور داشت شیوه بدیهی برای بهبود بخشیدن به وضعیت انسان در بهره برداری صحیح از محیط بیرونی است كه تاثیر مهم و مشخصی بر رفتار او دارد.

پس چه چیزی مردم را به این ادعا سوق می دهد كه اشكال پیشین درتاریخ روان شناسی همچون هابز و ارسطو ممكن است رفتارگرا نامیده شوند؟ شاید تا حدی این حقیقت كه بسیاری از دانشمندان پیش از واتسون به مطالعه انسان به طور عینی تمایل نشان می دادند. در عین حال بر مشاهدات درونگرایانه اتكایی نداشت، علت این امر هم این بودكه این افراد فاقد نظریه ای روشمند در بررسیهای خود بودند. گرچه مهمتر از اینها وجود دیگر اصول و نظریه ای بود كه واتسون از آنها حمایت می كرد و بخوبی با رهنمودهای روش شناختی او سازگار بود و توسط اندیشمندان پیش از او ارائه شده بود.

واتسون همانند بسیاری دیگر از رفتارگرایان به اصولی ناگفته و بی قید و شرط درباره گونه ای از موجودات حاضر درجهان باور داشت. او یك ماده باور بود كه تفكر حاصل فرآیندهایی در مغز و حنجره است. دیدگاه او درباره گونه ای از مفاهیم كه برای گسترش علم روان شناسی مناسب بود، با ماده گرایی ارتباط تنگاتنگی داشت. او همانند هابز كه پیش از او زندگی می كرد و هال كه پس از او به عرصه آمد، اعتقاد داشت كه مفاهیم باید ویژگی ماشینی و مكانیكی داشته باشند. این باور از سوی بسیاری از رفتارگرایان تعلقی و ذهنی متأخر هم طرح شده بود، كسانی كه حاضر نبودند درباره هیچ ایده مرتبط با مسائل متافیزیكی بحث كنند، چرا كه مدعی بودند این مسائل خارج از محدوده صلاحیت علمی قرار دارند. سرانجام آنكه واتسون در نظریه خود یك تداعی گرا محسوب می شود. او اعتقاد داشت چرخه های واكنش ساده در رفتار با یكدیگر به وسیله تداعی به هم مرتبط می شوند، در این خصوص نظریه براستی غیرخلاق بود، چرا كه او قلمروی تحركات كاملاً ساده ای به ساخت نظریه ای منتقل كرد كه پیش از آن برای پاسخگویی به ارتباط میان شیوه های تفكر ابتدایی و ساده طرح شده بود. او بر اهمیت ارتباط پیرامون میان محركها تأكید داشت و نقش فرآیندهای مركزی را كمتر می دانست. به این ترتیب او آنچه را كه بعدها نظریه یادگیری محرك- پاسخ (Stimulus- response) نامیده می شد، بنیان گذاشت.

با دانستن این موارد مشخص می شود چون روان شناسان پیش از واتسون اصول روشمند مشخصی نداشتند، نمی توانند به عنوان خاستگاه روان شناسی رفتارگرا تلقی شوند. در واقع اساس این اصول روشمند برجنبش روان شناسی و بر جنبه های دیگری از اندیشه واتسون استوار بود، اندیشه ای كه البته همه رفتارگران درباره ماده باوری و كاربرد مفاهیم ماشینی و قالبی و قواعد تداعی گرایانه در آن مشترك نبودند.

بایددقت داشت كه در این قضیه، در اندیشمندان پیش از واتسون كاربرد اندكی از خودآگاهی در روشهای عینی، وجود داشته است. این تحلیل روشن درباره وجه ممیزه رفتارگرایی، روشی مفید برای طرح رفتارگرایی به عنوان پدیده ای در تاریخ اندیشه را پیش روی ما قرار می دهد. در همین ارتباط چهره های مهم و شناخته شده ای در تاریخ روان شناسی مطرح هستند كه تنها با اغماض بسیار می توانند پیشاهنگان رفتارگرایی شمرده شوند اما به اقتضای موقعیت و برای هرچه روشنتر شدن پیشینه رفتارگرایی به مثابه یك جنبش در تاریخ روان شناسی، باید شناخته و معرفی شوند. 
 
یك- پیشینه فكری رفتارگرایی
1. ارسطو
اگرچه تاریخ اندیشه در بخشهای مختلف بسیار متأثر از آرای ارسطو بوده و ایده های وی به شكلهای گوناگون در مقوله های مختلف تاریخ تفكر دارای جایگاه خاصی است، هیچ دلیل و مدرك كافی برای مرتبط دانستن او با رفتارگرایی وجود ندارد. درباره اعتبار ارسطو همین بس كه برای مثال زمانی كه وارد یك بحث در محوری روش شناختی درباره استفاده از داده های قابل مشاهده به منزله تمایزی از شواهد و مدارك درون نگرانه می شویم و در بحث مطالعه هستی انسان با یك فقط خشن تاریخی روبه رو می شوید و یا برای تمایز بخشیدن دنیای خصوصی افراد با دنیای عمومیشان از عنصر آگاهیشان استفاده می كنیم، در همه این موضوعات ارسطو صاحب نظر و رأی است در حالی كه تمامی این موضوعات برای یونانیان همدوره ارسطو بیگانه و بی معنی بود. درواقع این مطلب نشان می دهد كه مفهوم خودآگاهی در نزد یونانیان به شكلی كه پدیده هایی مانند درد، رؤیا، حافظه، كنش استنتاج كردن به عنوان شیوه های متنوع مثالی كه ابعاد مختلف خودآگاه فردی را به یكدیگر مرتبط می كنند، مطرح نبوده است. اساساً مفهوم خودآگاهی محصول فردگرایی و مكتبهای گوناگون همانند فلسفه رواقی اپیكورگرایی ومسیحیت بود كه در واقع پاسخی بود برای طرح واژه های مفهومی و ذهنی كه در عین حال تفاوت بسیاری با این طرح واره كه مناسب زندگی اشتراكی در دولت- شهرها بودند، نیز داشت. تا زمانی كه روشهای فكری سن آگوستین و دكارت ظهور نیافتند، مفاهیم خودآگاهی سازماندهی و هماهنگ نشدند. كاربرد درون نگری به منزله روشی برای بررسی پدیده خودآگاهی با چنین نظامهایی راهی بس طولانی پیمود و رفتارگرایی زمانی می توانست قابل درك باشد كه با مثابه واكنشی در برار این روشها تلقی شود.

در نتیجه روش معقولی نیست كه برای یافتن سرنخهای اصول محوری رفتاگرایی به سراغ اندیشمندی چون ارسطو برویم كه شیوه تفكر او درباره زندگی انسان مقدم بر طرح  واژه تعقلی و ذهنیی بود كه اجازه طرح چنین پرسشهایی را بدهد. درباره ارسطو چه می توان گفت؟ آیا او یك دانش آموخته زیست شناسی دریایی بود؟ او اولین كسی بود كه به مطالعه انسان به شیوه ای مشخص و روشمند نزدیك شد او نظام طبقه بندیی را پدید آورد كه گیاهان، جانوران و انسانها را در بر می گرفت و مبنای آن شباهت جنس بود و همه جانداران عضو آن بودند. او نتیجه كارهای تحقیقاتی خود به همه جهان فرستاد تا واقعیتها در اختیارش قرار گیرد، واقعیتهایی كه نه تنها شامل گونه های مختلف موجودات زنده كه شامل اشكال گوناگون رسوم و نظامهای حكومتی كه مردم تحت آنها زندگی می كردند، می شد. ارسطو همه این داده ها را ثبت و آنها را در آنچه بعدها در انجمن علمی گسترش داد، طبقه بندی كرد.

اگرچه وقتی به متافیزیك ارسطویی باز می  گردیم و شاكله تعقلی را كه او برای توصیف و تبیین رفتار انسانی متناسب تصور می كند، مطالعه می كنیم نه تنها به این مطلب كه شكل و موضوع نظریه او با ماده باوری رفتارگرایان مغایرت دارد، می رسیم، بلكه به این مطلب مهم كه او در روان شناسی موردنظر منتقد صریح مكانیسمهای زمان خود بود، آگاهی پیدا می كنیم.

ارسطو بر این نظر بود كه جانداران كالبدی (body) با روح (soul) اند، روح تعیین كننده و مشخص كننده تمایلی فطری برای حفظ حیات است. این تمایل می تواند در پدیده هایی مثل تغذیه، تولیدمثل گیاهان، احساسات و حركت در جانداران و عقل و خرد در انسان بروز یابد. ارسطو مكانیسمهایی مانند دموكریت و امپدوكلس را به خاطر اشتباه فراگیرشان كه منتهی به این باور می شد كه روح علت حركتی است كه خود محرك آن است، متهم می ساخت. او ادامه داد كه روح بدن را بوسیله محرك درونی كه خودش طراحی و فكر می كند، حركت می دهد. فكر كردن گونه ای ازحركت نیست، نه بیشتر از آنچه تمایل و احساس هستند. پیشینیان درباره مفهوم «روح»  دچار بدفهمی شده بودند. یك چیز وقتی تنها یك قابلیت و بالقوگی است، چگونه می تواند حركت داشته باشد؟ قابلیت چیزی نیست كه بتواند حركت داشته باشد. تفكر تنها به  مثابه نوعی بهره گیری از بالقوگی می تواند مطرح شود اما نمی توان آن را به منزله یك تغییر و یك حركت به شمار آورد. ارسطو بحثها و ادله های بسیار بدیعی را به كار می گیرد تا این انتقاد را به نظریه مكانیستها اثبات كند كه بسیاری از آنها مشابه كارهایی است كه می توان در آثار فلاسفه امروز مانند رایل(3) بافت (پیترز، 1962، ص 104-102؛ رایل 1949).

در نتیجه این مسئله تقریباً دلیلی برای اتصال ارسطو به رفتارگرایی چه از جنبه های محوری اصول ارسطویی و چه از جنبه های حاشیه ای تفكرش، وجود دارد اگر قرار بود كه ارسطو به یكی از مكاتب روان شناسی قرن بیستم ملحق شود، آشكار است كه به روان شناسی غایتگرا (hpurposive)ی غریزی می پیوندد كه از سوی ویلیام مك دوگل(4) معرفی و حمایت می شود. این به این خاطر است كه در همین زمان ما رفتاری را می بینیم كه در عین حمله شدید به مكانیستهای زمان خود یعنی جی. بی. واتسون و بازتاب شناسان، مهمترین مفهوم و جنبه تبیین را ارتقای هدف می داند. در واقع دین مك دوگل به ارسطو در بسیاری از مسائل بوضوح اذعان شده است.
 
2. هابز
بسیار معقولتر خواهد بود كه رفتارگرایی را به جای ارسطو به هابز منتسب بدانیم. ابتدا بد نیست بدانیم كه او یكی از بزرگترین متفكران فردگرایی بود و زمانی هم نوشته كه دنیای خصوصی توسط صفات فردی درك شده و به آن بها داده می شود و در عین حال با تمایلات همسو با مطلق گرایی در معرض تهدید قرار می گیرد. هابز خودش قابلیت انسان برای شكل دادن به اوهام و خیالات را به منزله یكی از نیروهای فوق العاده او به شمار می آورد. او می گوید: «از میان همه پدیده ها یا جلوه ها كه در اطراف ما وجود دارند، ستودنی ترین، تجسم خود است؛ به عبارت دیگر برخی كالبدهای طبیعی در خود الگوی همه چیزها را دارا هستند و برخی دیگر همه الگوها را دارا نیستند. این قدرت اسرارآمیز انسان برای نمودار ساختن درون خود و آنچه كه در اطراف او می گذرد و همچنین برداشتهایی كه گرد می آورد تا در حوادث آینده به كار گیرد، بود كه اشتیاق هابز را برانگیخت. این قدرت اسرارآمیز چگونه تبیین می شد؟ این مسئله ای بود كه در قلب روان شناسی هابز و نظریه طبیعت او نهفته است.

بنابراین نقطه شروع هابز در روان شناسی هم امكانات مفهومی رفتارگرایی را برای او و هم بیهودگی اندیشیدن درباره آن را برملا می كند. مهمترین جنبه اینكه هابز درواقع یك رفتارگرا بود، مسئله اشكال خیال برای هیچ رفتارگرایی نمی تواند به اندازه پدیده ای خارق آلعاده برای یك روان شناس به مثابه مهمترین مسئله شمرده شود تا آن را تبیین كند. پی بردن به این مسئله كه چگونه و به چه میزان بدون نقطه اتكا و منبع ثابتی برای درون نگری می توان رفتارگرایی را تبیین كرد نیزمشكل است. در باب این پرسش بنیادین كه اطلاعات مناسب برای علم مطالعه رفتار انسان چه هستند، حقیقت این است كه هابز موضعی صریح و روشن داشت. او درمقدمه كتاب لویاتان(5) می نویسد:

هر قدر كه یك شخص، فرد دیگری را از روی كنشهایش تفسیر كند، هرگز تفسیر او متقن و دقیق نخواهد بود. چرا كه این شكل به شخص اطلاعات اندكی را ارائه می كند. او كه بر همه مملكت حكم می راند باید برای تفسیر نوع بشر به درون خودش توجه كند نه اینكه این یا آن انسان خاص و كنشهایش را مدنظر قرار دهد، اگرچه با همه این دلایل انجام این كار و رجوع به خود بسیار سخت است، سخت تر از یاد گرفتن یك زبان یا یك علم. با این همه وقتی من به طور منظم و روشن تفسیر خودم را درباره خودم یادداشت می كنم كه از دیگر بندها و گرفتاریها رها شده باشم. تنها در این صورت است كه تفسیری دقیق و بدون پیش فرض حاصل می شود. اگر هر خواننده و مخاطبی نتواند مشابه به این امر را در درون خودش به وجود آورد، اصول تفسیر او پذیرفتنی نیست.

هابز نه تنها درون نگری را به منزله و شیوه ای مناسب برای بررسی نوع بشر می ستود، كه بر غیرقابل اعتماد بود نتایج بدست آمده براساس مشاهده دیگران نیز توجه كرده است. چرا به رغم موافقت هابز با شواهد درون گرانه، پیوندهای او با رفتارگرایی بسیار معقولتر از خیلیهای دیگر به نظر می آید؟ پیش از هر چیز فرضیاتی زیرساختی وجود دارند كه در دیدگاههای هابز و رفتارگرایان امروزی مشترك هستند. فرضیاتی كه در تفكر مدرن عمیقا درونی شده اند و تفكری را شكل می دهند كه ما گرایش به پذیرش آن داریم. نخست فرضیاتی وجود دارند كه روشی قابل اعتماد برای پیشبرد شناخت و معرفت به شمار می روند. هابز یكی از بیشمار «انسان جدید» دوران پسانوزایی بود كه باور داشت طبیعی برای هر كسی امكان پذیر است. كسانی هم بودند كه آمادگی درك مناسب این روش را داشتند. او اعتقاد داشت كه كپرنیك و گالیله این روش را برای شناخت جهان طبیعی در اختیار همگان قرار داده اند هابز نشان می دهد كه این روش تركیبی گالیله می تواند در عین حال كه به روان شناسی و علوم سیاسی مربوط باشد، در عین حال هم می تواند برای شناخت جهان طبیعی كه هاروی آن را در مطالعه بدن می بیند، به كار رود.

برخورد نخستین هابز با فرانسیس بیكن كه در مقام منشی ادبی او و در یك دوره صورت گرفته بود، هابز را مجاب كرده بود كه شناخت به معنی قدرت است. آرای سیاسی و روان شناختی هابز با استدلالی منطقی بر یك عقیده ساده یعنی حفظ صلح استوار شده بود. او تصور می كرد كه در غوغای جنگهای داخلی، هیچ امیدی برای انگلستان وجود ندارد مگر آنكه كسی بتواند بر روی این رویدادها تأثیر بگذارد. كسی كه در عین حال با منطق استدلالهای او در باب انسان وجامعه مدنی موافقت كند. این شبكه منطقی و عمل گرایانه موجود در زیربنای نظریه هابز كه بعدها ماركسیستها نیز آن را تأیید كردند، یكی دیگر از پیوندهای زیرساختی هابز و رفتارگرایان بود. پیوند بسیار بسیار آشكار میان هابز و رفتارگرایان، ماده باوری او و كوشش او برای نتیجه گیری از مفاهیم و قوانین روش كار گالیله درباره كره زمین بود.
 
او خود می گوید:
برای یك شخص زنده، نگریستن چیزی برحركت یك عضو نیست. همان طوركه قلب چیزی نیست مگر تپیدن یك اندام و سلسله اعصاب بر تعدادی رشته پیچ در پیچ چیزی نیستند، مفصلها را هم می توان به منزله شماری چرخ دنده لحاظ كرد و در پی همه اینها، حركت كلی بدن آدمی چیزی نیست جز به حركت درآمدن تعدادی عضو عامل وقتی كه همگی با هم به حركت درآیند.

تمایلات و بیزاریها، حركتهایی در مقابل و خارج ازاشیائند. فكر كردن چیزی نیست مگر حركت ماده ای درونی در سر و احساس حركت مربوط به قلب، فرمهای تخیل كه هابز آن را بسیار شگفت انگیز یافت، باید همچون محل تلاقی حركت تلقی می شد. برای درك و تصویر این پدیده ها می شود از قانون اینرسی استنباط و دریافت شوند. برای گرفتن چنین نتیجه ای هابز حركات را بی ادازه كوچك و خرد در نظر می گرفت. به شكلی كه آن را تلاش و مجاهدتی مابین موضوع حسی و مغز می دانست و با كمك گرفتن از این فرآیند چگونگی حركاتی را تبیین كرد كه از محیط به بدن اعمال می شوند واز طریق اندام به مغز منتقل شده و سرانجام منجر به بروز حركات بارزی همچون تمایل و بیزاری می شوند.

در رفتارگرایی تمایز بین دو نظریه مولكولی و جرمی رفتار را می توان در میان پیروان تولمن (6) مشاهده كرد. نظریه مولكولی نظیر آنچه كه كلارك هال(7) عنوان می كند از آن دسته فرضیاتی است كه با بدیهیات روان شناسی آغاز می شود ومی كوشد بروز و ایجاد حركات بارز بدنی را توسط حركات مولكولی خرد استنتاج و استنباط كند. هابز چنین نظریه مولكولی خردی را در پهنه ای حیرت آور به پیش می كشد اما حتی با وجود چنین انتظاری، اندیشه هابز دقیقا با رفتارگرایی انطباق نمی یابد. دامنه كاربرد روش استنباطی- تئوریك گالیله همراه با قوانین و مفاهیم مكانیكی او در عرصه شناخت رفتار بشری بسیار گسترده بود. هال توانست این رویكرد گالیله ای را با روان شناسی به همان شكلی كه ویژگی محوری رفتارگرایی بود تركیب كند، به رغم اینكه با محدودیت اطلاعات درباره موضوع تحقیق یعنی انسان مواجه بود. در نتیجه هابز پدر اقعی نظریات مكانیكی در روان شناسی شمرده می شود تا در رفتارگرایی، چرا كه همه رفتارگرایان مكانیسم باور(8) نیستند، اگرچه هابز خود بر درون نگری در حوزه روان شناسی اعتقاد داشت.
 
3. دكارت
شاید بسیار نامعقول باشد كه دكارت را رفتارگراتر از هابز به شمار آوریم، چرا كه دكارت به علت دوگانه انگاری روح و جسم كه جزء  بدیهیات وی بود، در تمام عالم شهره بود. اما در واقع همین دوانگاری او و هم روش علمی او توانست شرایط واوضاع فكری را برای رواج رفتارگرایی مهیا سازد، اگرچه كارهای دكارت می توانست الزاماً به رفتارگرایی ختم نشود.

دكارت عنوان كرد دو نوع ماده یا جوهر در جهان وجود دارد: ذهنی وجسمی(9). اگر قرار بود رفتار این مواد به شیوه ای علمی مطالعه شود، به تحلیلها و فرضیاتی روشن و بارز درباره آنها می شود رسید تا از طریق این تحلیلها به آنچه كه محتوای احساس ساده را می سازد و خردتر از آن غیرقابل تحلیل است، رسید. برای مثال با همین روش و با استفاده از عقاید موجود در باب اعیان عنصری(10) دانشمندان توانستند به تحلیلها و ایده های ساده ای درباره تعمیم شكل و حركت ماده دست یابند. اگر قرار بود بعضی از این تحلیلها و استنباطها با یكدیگر تركیب شوند، فقط آن دسته از تحلیلها كه تواماً هم به مفروضات نظام استنباطی و هم به هندسه مجهز بودند، این توانایی را داشتند تا به ارتباطی قابل درك برسند. به همین خاطر مسئله فهم كالبدها و ذهنها به رغم وجود آرای روشنی درباره شان به دلیل عدم امكان تركیب با دیگر تحلیلهای روش دكارتی مسكوت ماندند. مسئله دكارت درباره ارتباط بین جسم و روح از این حقیقت نشئت می گرفت كه اگرچه در جریان تجربه مغشوش هر روزه، ما متوجه تعامل میان جسم روح هستیم، اما وقتی ما به سمت هدف خاصی حركت می كنیم، هیچ فرض وعقیده روشنی در باب شیوه این ارتباط نمی توانیم ارائه بدهیم. این عقاید و فرضیه های روشن را تا وقتی روح و جسم به عنوان دو حوزه مستقل از یكدیگر به صورت اسنتناج منطقی از یك سو و حركات بازتابی از سوی دیگر مورد مطالعه قرار می گیرند، شكل می گیرد.

دوگانه آنگاری دكارت فرضیات او در باب روش علمی، دو سنت تحقیقی را موجب شدند كه كمابیش به صورت مستقل از یكدیگر پی گرفته می شدند. از یك سو بدن انسان كه همچون یك دستگاه خودكار كه اعمالش تا سطح رفتار غریزی و عادات ساده به شمار می رفت، موضوع مناسبی برای مطالعه عینی شد. هاروی(11) پیشرفتی بی نظیر را در این حوزه با استفاده از نظریه مكانیكی خود درباره گردش خون ایجاد كرد. از سوی دیگر ذهن كه دكارت به واسطه آن بیش از همه به فرآیندهای فكری عالیتر و تمایلات نظر داشت. تنها می توانست از طریق درون نگری مورد مطالعه واقع شود. حاصل تئوری دوانگاری دكارت پیدایش دوم مكتب بود؛ مكتب زیست شناسی مكانیكی و بازتاب شناسی از یك سو و مكتب درون نگری روان شناسی از سوی دیگر، كه این مكتب پس از 250 سال و در اوج خود توسط تحقیقات تجربی وونت(12) و تیچنر(13) به نتایج قابل توجهی دست یافت.

تحقیقات واتسون بر روی روشهای درون نگرانه و جوهره آگاهی برخلاف فرضیات اولیه مكتب درون نگری بود، چیزی كه او البته ادعا می كرد مطالعاتش مطابق این فرضیات و روشهاست. به دنبال این سرپیچی واتسون ناچار شد به دیگر سنت ریشه  گرفته از دكارت یعنی زیست شناسی مكانیكی و بازتاب شناسی روی آورد. همه آنچه او انجام داد، كوششی برای گسترش حوزه فكر وعمل بود، كه تا پیش از این تنها به منزله امر ذهنی و روانی به شمار می آمد و به همین سبب تنها از طریق متد درون نگرانه مورد مطالعه قرار می گرفت. وقتی واتسون شروع به نظریه پردازی درباره رفتار كرد، ناخواسته به دیدگاه دكارتی نزدیك شد. او فكر می كرد كه پدیده های مركب رفتاری می توانند از طریق تقسیم به واحدهای خردتر رفتار یعنی بازتابهای ساده تحلیل و تبیین شوند.
 
4. بازتاب شناسی (14)
دوگانه انگاری دكارت فرضیه ای را بر می گرفت كه آن دسته از رفتار بدن را كه پایین تر از سطح كنشهای ارادی و عقلانی هستند را می توان به صورت مكانیكی تبیین كرد. گرچه عقیده دكارت درباره چگونگی كار بدن، عقیده ای خام بود. او بدن انسان را به منزله پیكره یا ماشینی خاكی فرض می كرد و بسیار تحت تأثیر شاهكار آدمكهایی بود كه در باغهای اشرافی خدمت می كردند و از طریق قرار دادن منظم لوله های آب در درونشان قادر بودند كار خود را انجام دهند. آنها می توانستند دستهایشان را حركت دهند و حتی صداهایی مانند ادای كلمات را تولید كنند. دكارت به همین شیوه، سیستم عصبی بدن انسان را همچون بخشی از یك لوله كشی پیچیده تصور و ترسیم كرد. اعصاب به منزله لوله هایی تصور می شدند كه در امتداد «ارواح حیوانی»(15) كه فضاهای نامعلومی را مابین روح و جسم اشغال كرده اند، كشیده شده اند و به طور مستمر نیز دارای جریان هستند. تغییرات در حركت این ارواح آنها را وادار به گشودن منافذی معین در مغز می كند. وقتی این اتفاق می افتد این تغییر حركت ارواح به ماهیچه های بدن بازتابیده می شوند. به همین علت دكارت تصور می كرد بسیاری از حركتهای بدن با نیت آگاهانه ای پدید می آیند نه با بازتاب صرفاً فیزیولوژیك مغز یا بوسیله تكرار حركات در ارواح حیوانی كه مغز از طریق غده صنوبری اش حركات آنها را در مجراهای حركتی ثبت و سپس از طریق ارسال معانی تصویرها و برخوردهای حسی ثبت شده، بدن را تحت تأثیر قرار می دهد.

به این ترتیب واكنشهای خودكار جسمی كه تحت تسلط اراده ای نبودند، بازتاب نامیده شدند. تا زمانی كه چارلز بل در سال 1811 مقاله ای به نام «عقیده ای درباره آناتومی جدید مغز»(16) منتشر كرد، كار كمی برای رشد مفهوم مغز و فرآیندهای آن انجام شده بود. بل در این مقاله كه او را به جامعه سلطنتی متصل كرد، ادعا كرد رشته های عصبی از طریق ریشه های عصبی قدامی یا جلویی با مركز ستون مهره ها، مرتبط هستند. این رشته های عصبی كار انتقال بازتابهای مغزی حاصل از محركهای حركتی را بر عهده دارند و این اعصاب حسی با ریشه های جلویی رشته مركزی نخاع نیز مرتبط  اند. این مطلب را ماژندی نیز در سال 1822 تأیید كرد. در سال 1833 مارشال هال به صراحت وجود كنشهای بازتابی مستقل از اراده آگاهانه در بدن را به اثبات رساند و در اواخر قرن نوزده رفتار عجیب حیوانات محروم شده از قشر فوقانی مغز دیگر به مقوله ای پیش پا افتاده و حل شده تبدیل شد. در سال 1851 كلود برنارد تحقیقات فیزیولوژیك خود را بر روی تأثیر اعصاب خاص سیستم گردش خون و تغییرات حاصله از آن را در سیستم عصب سمپاتیكی را بنیان نهاد. به این امید كه بتواند به درك ارتباط بین مغز و با امعاء و احشاء و تغییرات پیچیده شان در موقعیت های انگیزشی و احساسی كمك كند. نظریه تكامل گرایی بویژه نظریه هربرت اسپنسر راهنمای هیولینگز جكسون شد تا سطوح مختلف ارادی را در سیستم عصبی كه از كم به زیاد سازمان داده شده بود و از شكلی خودكار تا صورتی ارادی تغییر پیدا می كرد را بروشنی كشف كند.

از منظر تاریخ رفتارگرایی گام تعیین كننده و رو به جلو را پاولف برداشت كه علاقه ویژه اش، سیستم گوارشی بود. در سال 1897 پاولف كتابی در باب كار غدد گوارشی (17) منتشر كرد كه در آن متذكر شده بود در كارآیی غدد بی قاعدگی و توقف خاصی مشاهده می شود كه علتهای روانی دارند. برای نمونه اینكه، گاهی پیش از آنكه غذایی به سگ داده شود، این غدد آغاز به كار می كنند. مانند زمانی كه سگ شخصی را كه هر روز به او غذا می دهد را می بیند. در سال 1902 پاولف به مجموعه ای طولانی از كارهای آزمایشگاهی برای مطالعه و شناخت چنین پدیده ای دست زد. او به جای ترشح معده ای بر ترشح بزاقی تمركز كرد چرا كه برای آزمایش بسیار قابل دسترس تر بود. سگی در یك قفس یا چهارچوب آزمایشی كه كنترلهای مفصل و فراوان آزمایشگاهی داشت بسته شده بود و یك زنگ (محرك شرطی) مكرراً پس از اینكه غذا (محرك غیرشرطی) در اختیارش قرار می گرفت به صدا در می آمد تا ترشح بزاقی (پاسخ غیرشرطی) تولید شود، او این كار را ادامه داد تا وقتی كه بدون وجود غذا، صدای زنگ منجر به ترشح بزاق سگ شد. پاولف هم چنین كشف كرد كه این محرك شرطی تعمیم پذیر است به این شكل كه سگ به محركهایی هم شكل ولی با دامنه وسیع واكنش نشان می داد. او هم چنین دریافت كه سگها می توانند تمایز میان محركها را از طریق پاسخهای صحیح به محركهای متمایز همانند دایره یا بیضی فرا بگیرند و به این شكل كه مثلاً به محرك بیضی واكنش نشان ندهند. اگر تمایز میان محركها به تدریج كم می شد و ویژگیی در جای دیگر تقویت می شد، رفتار سگ همگی نشانه های روان نژندی شدید را ظاهر می ساخت.
 
مفهوم تقویت (18) برای اشاره به این فرآیندی ابداع شد كه در آن محرك شرطی در مجاورتی نزدیك با محرك غیرشرطی پدیدار می شد. اظهارنظرهای بسیاری درباره تشابه این مفهوم و مفهوم «پاداش» (reward) كه توراندیك (19) اساس قانونش را درباره تأثیر بر پایه آن بنا می نهد، وجود دارد. اما این دو مفهوم از دو پیش زمینه نظری بسیار متفاوت نشئت می گرفتند و تفاوتهای آنها درست به اندازه تشابهاتشان اهمیت دارد.

پاولف فیزولوژیستی سرسخت بود و یافته های تجربی خود را با نظریه ای درباره انتشار یا تشعشع(20) و فرآیندهای تحریك و منع (كشش و وازنش)(21) در مغز مرتبط كرد او به روان شناسی توجهی نشان نمی داد و موضع گیری در مباحث روان شناسی را رد می كرد. با تمام اینها تأثیر او بر فیزیولوژی كم و بی اعتبار اما در روان شناسی گسترده است چرا كه یافته های او بعدها مورد تمسك رفتارگرایان قرار گرفت. در سویی دیگر همعصر او یعنی بختیرف(22) كه نظریه بازتاب شرطی را رواج داد، گستره علایق وسیع تری داشت. او در سال 1907 كتاب روان شناسی عینی(23) را منتشر ساخت كه در آن اعلام كرد كه آینده روان شناسی به مشاهدات عینی بیرونی بستگی دارد. او مفاهیم ذهن گرایانه و داده های درون نگرانه را از شمول نظریه خود خارج و تنها یافته های فیزیكی ملموس و فیزیولوژیكی را مدنظر قرار داد. در این خصوص آرای بختیرف به لامتری و سنت ماده گرایی در روان شناسی باز می گردد. او در جریان تجربیاتش در باب شرطی سازی خود را به واكنشهایی مانند ترشح بزاق محدود نكرد اما باز هم در زمینه پاسخهای حركتی شرطی به همان نتایج و موفقیتها دست پیدا كرد. سخنان او دیگر اهمیتی هم پایه سخنان پاولف در آخر عمرش یافته بود. واتسون برنامه رفتارگرایانه خود را بدون اطلاع از تحقیقات فیزیولوژیكی پاولف و بختیرف در پیش گرفته بود اما بتدریج زمانی كه از راه ترجمه با مطالعات آن دو آشنا شد، نتایج مطالعات آن دو را با نظریه خود درآمیخت. به این ترتیب بازتابهای كارهای تحقیقاتی پاولف در نظریه واتسون درست مانند بازتاب و عملكرد «طبایع ساده» دكارت در حوزه مطالعات كالبدی بود. پیوند میان مطالعات واتسون و پاولف اگرچه به ظاهر از قواعد تداعی وتعمیم منتج می شد اما در واقع از منبع دیگری یعنی سنت تجربه گرایان حاصل می شد. تفسر روشن و منقح عمده این سنت با شرح ریشه فكری رفتارگرایان كامل می شود.
رفتار گرایی
بیشتر بخوانید(( آرام شدن کودک با این رنگ ها ))
 
5. سنت تجربه گرایان (24)
جنبه دیگری از تفكر دكارتی- علاقه به مفاهیم خودآگاهی- به یك اندازه از طریق خردگرایان و تجربه گرایان گسترش پیدا كرد. تجربه گرایان به مانند خردگرایان حقیقتاً ذهن خد را با مسائلی درباره معرفت و آگاهی مشغول كرده بودند. آنگونه كه جان لاك بیان می كند آنها سخت دل مشغول اصل، دامنه و حقیقت آگاهی انسان بودند. اگرچه آنها معتقد بودند كه اساس آگاهی تجربه است نه در احساس وقوف كامل بر جهان. اما با این وصف قصد ما كسب باور درباره جهان است كه صحت و كذب آن باید بوسیله مقایسه آنها با پدیده های قابل مشاهده روشن شود، گرچه این سنجش با احساسی فوق العاده نامطمئن توأم باشد، چرا كه تصورات ما از این جهان از این احساس تجربه اندوزی نشئت می گیرد. بنابراین پرسشهایی درباره دامنه و حقیقت آگاهی برای پاسخ یابی، به تأملاتی درباره چگونگی به وجود آمدن تصورات گرایش داشتند. چرا كه پیروان آنچه كه «شیوه تصورات»(25) خوانده می شود، اعتقاد داشتند كه تصورات واقعی باید مسیر برداشتهای حسی را دنبال كند. نتیجه این بود كه پرسشهای فلسفی درباره معنای عبارات و زمینه های آگاهی بصورتی نظام وار با پرسشهایی در روان شناسی ژنتیكی درباره خاستگاه آگاهی درهم آمیخته شد. این قضیه به قرن نوزده ختم نشد. زمانی كه اف. اچ. برادلی اعلام كرد كه «در انگلستان نگرشهای روان شناسانه قدمت زیادی دارند» میراث پریشان و بی نظمی از لاك تا جیمز میل و الكساندر بین برجای مانده بود، به شكلی منظم و پیوسته در معرض دید همگان قرار گرفت.

نتیجه نهایی این پیوند و درهم آمیختگی این بود كه كارهای تجربه "رایان هم در بر گیرنده فرضیات فلسفی درباره موجبات و زمینه و دامنه آگاهی شد و هم نظریه روان شناسان درباره كاركرد ذهن را در بر می گرفت. تئوری فلسفی از فرانسیس بیكن نشئت می گرفت. او معتقد بود كه برای ایجاد آگاهی ابتدا باید اطلاعات ساده غیرتفسیری یا برداشتهای حسی ایجاد شود و نباید در اینجا فرضیه های عجولانه یا تداركات طبیعی وجود داشته باشند. تعمیمها باید به گونه ای باشد كه بتواند محتوای داده ها را بازتاب كند. بیكن جداول نمونه های با هم آیی(26) با هم نیایی(27) (در غیاب هم) و با هم تغییری(28) را تدارك دید تا مطمئن شود كه این تعمیمها مستند هستند. این جداول را بعدها جان استوارت میل در روش معروف خود درباره پژوهش آزمایشی بسط داد. این مسئله اهمیتی اساسی داشت. در این فرآیند تعمیمهای حاصله نباید از خود داده ها فراتر می رفتند و هیچ منبعی نباید مشاهده نشده باقی می ماند. روابط متقابل بین تمام آنچه قابل مشاهده بود، توسط قوانین تبیین و بازگو می شود.

نظریه روان شناسی كه همگام با نظریه فلسفی درباره موجبات و دامنه آگاهی گسترش پیدا كرد، دو ویژگی اصلی داشت. نخست آنكه اعتقاد داشت كه آزمایش، تفكر و كنش تبعی از هیچ پدید می آیند و محیط مسبب تصورات ساده (عقیده لاك) و برداشتها (عقیده هیوم) به وجود آورنده ویژگیهای فردی اند. كالبد شخص نیز همچون بخشی از جهان بیرونی به شمار می رود كه برداشتهای بازتابی- مثل لذت و درد- را به وجود می آورد كه از میان گیرنده های متفاوت وارد ذهن می شوند (این مسئله بعدها از سوی رفتارگرایان محیط درونی نامیده شد). دوم اینكه آنها اعتقاد داشتند تصورات و ایده های برخاسته از دو منبع محیطی از طریق قواعد تداعی مانند مجاورت و تشابه یا جابجایی پیوند می یابند. كنش با تصوری آغاز می شود كه با لذت یا درد پیوند یافته است. به این ترتیب برای مثال غذا به تصوری در ذهن جان می دهد كه آن تصور با خوردن پیوند می یابد كه در این مقوله با تصور لذت نیز پیوند یافته است. این مسئله كنش غذا خوردن را در پی دارد. گزارش این روند را در آثار هابز می توان یافت، گرچه خود او در شرح اندیشه هایش بهای چندانی به تداعی تصورات نداده است. او بر اهمیت طرحهای نشئت گرفته از میل تأكید داشت.

پیشینه تجربه گرایی سرشار از سرگذشت پیچیدگیها و آزمودگیهای این ایده ها و تصورات بنیادین است. در حوزه فلسفی و روان شناختی سه دكترین اقتباسی اصلی وجود داشت. نخست اینكه مفهوم «داده» بتدریج در نظریات مدرن به داده های حسی تغییر یافت. این نظریات را می توان در آثار فلاسفه ای چون جی. ای. مور، برتراند راسل و ای. جی. ایر یافت. در عرصه علمی ایده كانت در باب هم دامنه بودن مشاهدات علمی با پدیده های قابل اندازه گیری به تصوری همه فهم و فراگیر تبدیل شد. از این رو این مسئله برای دانشمندان اهمیت یافت تا از طریق آزمونهای گوناگون، اطلاعاتی را كه تا حد امكان درست و محض می نمود را بدست آورند. در روان شناسی قرن نوزده توجه به روان تنی (29) كه اصولاً از كار وبر و فچنر ناشی می شد، شاهدی بود بر این مدعا كه تأكید و تمركز روان شناسی بر داده های مشهود بیرونی بوده است.

دومین نظریه اقتباسی نظریه معنایی(30) بود كه شكل گسترش و رشد یافته اش به صورت «تجربه گرایی منطقی» (31) شناخته شده است. این ایده تأكید داشت كه تنها آن دسته از داده ها پرمعنی هستند كه می توان از طریق مرجعهای قابل مشاهده به آنها دست یافت. با این فرض، زبان اخلاقی و شعری بسیار گفتاری و بی معناست (یا تنها معنای عاطفی دارد) چرا كه نمی تواند در قالبهای قابل مشاهده جای گیرد. عبارات علمی هم از طریق تعریف عملیاتی و هم از برخورداری از ساختمان منطقی به شكلی غیرمستقیم قالبی مشاهده ای و منطقی را دارا می شوند. در اوایل قرن بیست كتاب پی. دبلیو. بریجمن به نام منطق فیزیك مدرن (32) (1927) این دیدگاه را در باب عبارات و اصطلاحات علمی رواج داد. نظرات پیشرو او در روان شناسی از سوی سی. سی. پرت در كتاب «منطق روان شناسی مدرن» (1939)(33) مورد استفاده قرار گرفت و تأثیر نظرگیری بر بی. اف. اسكینر پیشتاز رفتارگرای مدرن گذارد.

سومین نظریه اقتباسی، تلاش برای تدوین دقیق این روشها برای رسیدن به تعمیمهای مستند انتشار روشنتر نظریه احتمالات بود كه بدیهی فرض شده بود. آثار جان استوارت میل، دبلیو. ای. جانسون و جی. ام. كینز در این سنت، نمونه های اعلای آن بودند. این نظریه روان شناختی كه موردتوجه بسیاری از تجربه گرایان قرار گرفت برای دیوید هیوم آغاز بلندپروازانه ای محسوب می شد تا آنجا كه او خود را نیوتن علوم انسانی تصور می كرد. در این تئوری برداشتهای ساده اجرای ذهنی قلمداد می شدند و قواعد تداعی همچون مجری بدیهی و مسلم این برداشتها فرض شدند. كاركرد این تداعیها مشابه قاعده جاذبه گرانشی در حوزه فیزیك قلمداد شد كه می توانستند بصورت پیوسته ای كاركرد داشته باشند. دیوید هارتلی قرائت بلندپروازانه ای از این نظریه را طرح كرد. چرا كه او اعتقاد داشت قواعد تداعی با نحوه عمل و ایجاد اختلالات فیزیولوژیكی در رشته های عصبی، طناب نخاعی و مغز كه آن را ارتعاشات می نامند، مشابه است. با این حال این موضوع به جان استوارت میل واگذار شد تا تداعی گرایی را از دعوی نیوتنی و گمانه زنیهای فیزیولوژیك رها كند و بكوشد تا قواعد بنیادینی- كلی آنها اصول به وجود آمدن تصورات و نحوه ارتباط آنها را در چهارچوبی روشن و رسمی، صورت بندی كند. بعد از این بیشتر كار مكتب تداعی گرایی قرن نوزده بریتانیا عبارت بوده از نقد، ارتقاء و ساده سازی نظریاتی كه میل ابراز كرده بود.

در فرانسه تا حد زیادی به واسطه بدبینی مسری ولتری، تجربه گرایی بریتانیای تنها توانست نفوذی محدود و فاقد مبنای نظری پیدا كند. همین مسئله باعث شد تا اندیشمندان فرانسوی ترغیب شوند تا بسیار دقیق و بیطرفانه به مشاهده چگونگی رفتار انسان در واقعیت بپردازند. كتابهای نوشته ای درباره نابیناها(34) و نوشته ای درباره كرها و گنگها(35) نمونه هایی كلاسیك از این نوع مطالعات درباره مصداقهای عینی زندگی اشخاص هستند. به همین قیاس، كوندیاك به مسائل لاك به شكلی ملموستر و به شیوه ای خلاقانه تر از طریق خلق یك پیكره خیالین نزدیك شد. پیكره ای كه تنها قابلیت پویایی داشت. كابانیس منتقد پرشور كوندیاك، نوشته های روان تنی خود را در سال 1795 با كوشش برای پاسخ به این پرسش ملموس ولی غمبار آغاز كرد، سوال این بود:  آیا قربانی گیوتین هیچ دردی را پس از گردن زنی متحمل می شود؟ نظر او كه به موضوع آغازین كوندیاك درباره تصور وجود احساسی جدا از ساختار ارگانیسم به منزله یك كلیت حمله می كرد، كاملاً مخالف ذره گرایی (اتمیسم) سنت تداعی گرایان بود. اما این نظریه ای بود كه بر اساس مشاهدات واقعی انسانها از دوران كودكی تا بلوغ شكل گرفته بود. به همین روش، لامتری، كسی كه رساله هابز- كه انسان نمونه عالی یك ماشین است- را بسط داد، نظریه خودش را به منزله یك برآورد خلاق از سازوكار گالیله ای كه بخشی از آن نتیجه مطالعات پزشكی زیر نظر هرمان بورهاو بود و بخشی از آن مشاهدات مستقیم خود در خلال مطالعه پدیده هیجان شكل گرفته بود، گسترش داد. بعدها و در قرن 19، لامتری و TiO كه نماینده سرسخت مكتب اثبات گرایی ضدمتافیزیك در فرانسه بود، در كتاب درباره هوش (36) كه بعدها با عنوان براساس هوش (1871)(37) به انگلیسی ترجمه شد، براساس منطق میل گزارشاتی از تیمارستانها، وقایع  روان شناختی را ارائه دادند.

این مسئله مشوقی شد تا همه بپذیرند كه این موضوع به رفتار ملموس آدمیان و تلاش برای مطالعه طرفانه این رفتار مرتبط می شود، كه چنین خصیصه ای قبلاً در تجربه گرایی فرانسه وجود داشت و یكی از تأثیرات سازنده در بسط اصول رفتارگرایی بود. گرچه شاید این موضوع دور از واقعیت به نظر برسد، با وجود این، رشد رفتارگرایی باید بخشی به منزله واكنش روش شناختی به روان شناسی درون نگرانه و بخشی به منزله معرفتی كه از مطالعه جانوران به دست آمده است، در نظر گرفته شود. تقریباً آخرین موضوعی كه رفتارگرایان واقعاً به مطالعه آن پرداختند، رفتار ملموس انسان بود. اجازه دهید اكنون به بیان خاستگاه بی واسطه رفتارگرایی بپردازیم.

دو- خاستگاه بی واسطه رفتارگرایی واتسون (38)
جی. بی. واتسون (39) به هیچ روی اولین فردی نبود كه به مطالعه عینی رفتار انسانی بپردازد. ویلیام مك دوگال(40) در كتاب روان شناسی فیزیولوژیك (41) در سال 1905، روان شناسی را به منزله «علم اثباتی هدایتگر موجودات زنده» تعریف كرده بود و در برابر این موضع گیری یعنی تعریف روان شناسی به منزله عملی یا تجربی یا خودآگاهانه ایستادگی كرده بود. در سال 1908 در كتاب مقدمه ای بر روان شناسی اجتماعی (42) - بصراحت اصطلاح «رفتار»(43) را عنوان كرد و از طریق آن مدعی شد كه روان شناسی علم اثباتی هدایتگر رفتار است. او عقیده داشت روان شناسی نباید تنها توصیفگر درون نگرانه ای از جریان سیال ذهن با تمام مكانیسم آن به شمار آید. این مسئله باید ضمن مقایسه با روان شناسی فیزیولوژیكی، بیشتر با تكیه بر روشهای عینی مانند مشاهده رفتار انسان و حیوان- چه در سلامتی و چه در بیماری- تكمیل شود. بر همین اساس در سال 1911، دبلیو. بی. پیلزبُری (44) كه شاگرد تیچنر (45) بود در كتاب خود به نام بنیادهای روان شناسی (46) مدعی شد كه روان شناسی در باید علمی در باب رفتار انسان دانست اما نه مك دوگال و نه پیلزبُری عقیده ای تحدیدی یا پیرایش شده ای ارائه ندادند. آنها تنها استدلال می كردند روان شناسی در خیلی از جهات مدیون مطالعات عینی بر روی جانوان یا مطالعه فیزیولوژیكی بر روی بسیاری دیگر از موجودات است. این مسئله از این رو غیرموجه دانسته می شود كه تعریفی از روان شناسی ارائه می دهد كه در آن یافته های خارجی تر از دنیای بیرون را نادیده می گیرد.
آنچه دیدگاه روان شناسی واتسون را از دیگر دیدگاههای روان شناسی متمایز می كند، آن چیزهایی است كه واتسون آنها را نادیده گرفته است نه آن چیزهایی كه او آنها را تبیین كرده است. در مقایسه با مك دوگال كه هم طرفدار روان شناسی بود و هم به مطالعات جانوران علاقه داشت، واتسون به رد درون نگری به مثابه روشی منطقی برای كسب اطلاعات و دور كردن «خودآگاهی» و دیگر اصطلاحات ذهن گرایانه از حوزه مفهوم علم مدرن سوق داده شد. این پیرایشگری روش شناختی او را به سوی چه امری كشاند؟
 
1. روان شناسی حیوانی (47)
از زمان انتشار كتب منشأ انواع (48) در سال (1859) و بیان احساسات در انسان و حیوان (49) در سال 1872 توسط داروین علاقه رو به رشدی برای مطالعه رفتار حیوانات، پرندگان و حشرات ایجاد شد تا فرضیه داروین درباره پیوستگی و تسلسل بین حیوان و انسان را بیازمایند. برای مثال در سال 1872، اسپالدینگ روی پرستوها تحقیق كرد تا مشخص كند كه آیا آنها پرواز كردن را با تقلید فرا می گیرند یا به صورت فطری تمایل به انجام آن دارند. در خلال سالهای 1879 تا 1904 فابر مجموعه وسیعی از مشاهدات را بر روی حشرات انجام داد تا معین كند چه مقدار از رفتار آنها غریزی است. این نظریه را كه آیا هوش یا عقل بین انسان و حیوان پیوسته است، توسط رومنس، لوید مورگان و لوپ براساس مشاهده رفتار حیوانات به آزمایش گذارده شد. اما از منظر رشد و پیشرفت رفتارگرای، گام تعیین كننده زمانی برداشته شد كه در سال 1896 ای. ال. ثورندایك گربه ها، مرغ ها و الاغها را به آزمایشگاه برد و بر روی آنها آزمایشاتی انجام داد تا نحوه فراگیری آنها را مشخص كند. از پیشرفتهای تدریجی ولی بی قاعده، در منحنیهای فراگیری ثورندایك می شود نتیجه گرفت كه حیوانات قادر نیستند از طریق «بصیرت» با تعقل چیزی را فرا بگیرند. تقلید هم از طریق كنترلهای آزمایشی رد شد. آزمون و خطا تنها امكان باقی مانده به نظر می رسید. او عنوان كرد كه این حیوانات واكنشهای گوناگونی از خود بروز می دهند. رفته رفته پاسخهای غیرمفید كنار گذاشته شدند و پاسخهای مفید و نتیجه بخش مورد تأكید و تأیید قرار گرفتند.

ثورندایك معتقد بود دو قانون بنیادین برای تبیین این فرآیند وجود دارد. قانون ممارست بر این نكته تأكید داشت كه پیوندها یا ارتباطات با  به كارگیری قوت می یابند و با تركشان ضعیف می شوند. قانون تاثیر یا اثر هم بر این نكته تأكید داشت كه پیوندهایی كه پاداش دریافت می كنند و به این نحو به رضایت خاطر یا ارضاء منتهی می شوند، شدت می یابند. این مسئله آن چنان كه قواعد تداعی هستند، به عنوان نظریه خاصی در سنت تداعی گرایی محسوب نمی شد. آنچه مهم بود، استفاده از چنین قواعد برای بررسی پیوند میان محرك و پاسخ و ارائه مدركی تجربی از آزمایشهای او بود كه برای اثبات نظر خود آنها را ارائه داد.

جالب آنكه واتسون تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته فلسفه آغاز كرد اما در طی دوران تحصیلات تكمیلی در دانشگاه شیكاگو به رشته روان شناسی روی آورد. در سال 1908 استاد روان شناسی دانشگاه جان هاپكینز شد و در سال 1912 به مجادله هایی در سخنرانیهای عمومی اش دست زد كه در 1914 در كتار رفتار آنها را منتشر كرد. برای شدت حملات او شاید این توجیه پذیرفتنی باشد كه آنها ناشی از رنجش او از رویكردهای اكراه آمیز روان شناسان متعصب نسبت به مطالعات او بر روی حیوانات باشد. چون واتسون هم به جای ارائه مستدل نظراتش، آنچنان كه مك دوگال و پیلز بری برای نشان دادن اهمیت مطالعات بر روی جانوران انجام دادند، انگشت تمسخر به سوی وضعیت روان شناسی درون نگرانه گرفت.

واتسون اعلام كرد: «امروزه رفتارگرایی با اطمینان خاطر می تواند در یك مبارزه طلبی جانانه، روان شناسان ذهنی را از میدان به در كند؛ به ما نشان دهید كه شما روشی معقولی دارید، درواقع شما یك موضوع موجه دارید» (واتسون، 1924، ص17). مشاجره مفهومی در میان درون نگرها موجب تغییر جهت مطالعات آنها شد و نمونه هایی از نتایج پراكنده در آزمایشات متنوع از سوی درون نگرهای خوب آموزش دیده، نیز دیده شد. واتسون با اطمینان روی این مسئله پافشاری می كرد كه روان شناسی زمانی می تواند به جای یك مشاجره اجتماعی، یك علم باشد كه روشهایی رابه كار گیرد كه موفقیت آنها قبلاً در آزمایش بر روی حیوانات ثابت شده باشد.
رفتار گرایی
 
2. استقراء گرایی (50)
دومین نقطه روشن آغاز رفتارگرایی، دیدگاهی درباره روش علمی بود كه واتسون در آن با درون نگرهایی كه به آنها حمله می كرد، شریك بود. وونت و تیچنر، دو غول مكتب درون نگری مشتاقانه خواهان آن بودند تا پایه روان شناسی را بر تجربیات كنترل شده قرار دهند. اما این شور عمومی برای شناخت فرد یا دیدگاهی كه براساس پرسشهای روان شناختی كه بتواند در میان دیدگاههای امثال لاك، بر كلی و هیوم تشخیص دهد كدامین دیدگاه درست است، كافی نبود. اندیشمندان درون نگر برای این امر باید بدقت آموزش دیده باشند. حتی بیش از این تیچنر استدلال كرد كه آنها باید برای تشخیص تجربه های محض، مانند هویتها، از مفاهیم و معانی كه هر انسانی در زندگی معمولی خود آنها را داراست، آموزش داده شوند. این امر نمی تواند اتفاق بیفتد مگر آنكه روان شناسی قادر باشد به داده های محضی كه سایر علوم فكری می توانند خلق كنند، بی نیاز شود.

این قضیه دیدگاه خاصی از روش علمی كه از زمان بیكن اغلب «استقراء گرایی» یا «مشاهده گرایی» خوانده می شد را بدیهی می انگاشت (پوپر 1962). ایده پیشرو این مفهوم را می توان در كلمات خود تیچنر یافت: «ما موافقیم. من گمان می كنم كه روش علمی را می شود در یك كلمه خلاصه كرد: «مشاهده». تنها راه برای كار در عرصه علم، مشاهده پدیده هایی است كه خود موضوعات آن علم هستند» (تیچنر، 1908، ص 175). واتسون علی الاصول مفهومی مشابه روش علمی را در نظریات خود دارا بود. او خود می گوید:

شما سرانجام كار رفتارگرایان را مشابه دیگر دانشمندان خواهید یافت. موضوع منحصربه فرد دانشمند رفتارگرا از گردهم آمدن واقعیتهایی درباره رفتار به وجود می آید و موضوع مشترك او با سایر دانشمندان منطق و ریاضی (كه ابزار هر محقق است) می باشد.

ایراد اصلی واتسون به درون نگرها این بود كه این مقوله تلاشی است برای شكل دادن به علم براساس اطلاعات بسیار نامطمئن كه آزمایش كننده ها می توانستند بی هیچ توافقی به آن تكیه كنند و دیگر اینكه درون نگرها مدعی آشكارسازی حقیقت موضوع موهومی به نام خودآگاهی بودند. اگر روان شناسان می توانستند از اطلاعات بدست آمده از حركت موشها در مارپیچهای آزمایشگاهی آغاز كنند، هنوز این شانس را داشتند كه علمی را براساس داده های قابل مشاهده گسترش دهند.

زمانی كه این مسئله به ساخت تعمیمها رسید، واتسون دوباره وفاداری خود به استقراءگرایان را آشكار ساخت چرا كه در دیدگاه بیكن تعمیمها هرگز نباید از داده ها فراتر بروند و باید بتوانند بسادگی همبستگی میان مشاهدات را درك و ثبت كنند. به این دلیل بود كه واتسون به تفكر فیزیولوژیكی درباره فرآیندهای میانی و واسطه بی اعتنا بود، همچنان كه او مخالف هر منبع هویتی ذهنی غیرمشهود یا فرآیندهایی بود كه تنها آنچه را خود می توانستند مشاهده كنند را تبیین كنند. مسلماً فرد باید قادر باشد در صورت امكان داده ها را برآورد كرده و بر طبق قوانین ریاضی بر روی آنها عمل كند. اما این رویكرد و روش تنها راهی برای رسیدن به همبستگی بود.
 
3. تداعی گرایی (51)
همبستگی هایی كه واتسون به آنها پی برد نیز خود جزء جدایی ناپذیری از همان درون نگری سنتی یعنی قواعد تداعی به شمار می رفت. واتسون منكر غریزه نبود اما در مقایسه با تأثیرات محیطی از طریق یادگیری، آن را بسیاركم اهمیت می دانست. واتسون در نظریه یادگیری خود، قانون تأثیر ثوراندیك را مردود دانست، چرا كه مفهوم ارضاء یا رضایت خاطر، یك مفهوم درون نگرانه به شمار می رفت. اما در عین حال به قانون ممارست اعتقاد داشت،اصلی كه ثوراندیك قوانین اولیه تداعی نظیر تناوب تأخر یا تازگی را بر پایه آن استنتاج كرده بود. واتسون نقش و فرآیندهای مركزی را در یادگیری به حداقل رساند. او معتقد بود هر فرآیند رفتاری یك ماشین احساسی است كه از واحدهای محرك- پاسخ تشكیل شده است. این فرآیند با تحریك یكی از اعضای حسی آغاز و با واكنشی ماهیچه ای یا غده ای اتمام می پذیرد.

ثوراندیك دلیلی محكم و مطمئنی بدست آورده بود كه نشان می داد قانون ممارست برای تبیین كامل پدیده یادگیری كافی نیست، اما واتسون همچنان با منظور نمودن تاثیر واكنشهای شرطی كه پاولف برای اولین بار در 1902 آن را مطرح كرده بود، در نظریه خود، بر باور خود تأكید داشت. این مفهوم به همراه مفهوم تقویت، علت قابل قبول تری برای نوعی از شدت یافتگی یا تقویت در روابط ارائه داد، چیزی كه ثوراندیك در قانون ذهن گرایانه خود یعنی قانون تأثیر به آن پرداخته بود. اما كار پاولف و بختیرف كه در یك زمان نظریه مشابهی در باب بازتابهای تداعی كننده ارائه داده بودند، بتدریج در امریكا شناخته شد. ظاهراً واتسون با تحقیقاتی كه از 1914 به بعد در روسیه انجام شده بود، آشنایی داشته است. اما تنها نكات پراهمیت آن را به تدریج در نظریه خود به كار گرفت. تا 1924 كه واتسون دریافت واكنشهای شرطی می توانند كلید فهم نحوه شكل گیری عادات باشند. این در حالی بود كه سایر رفتارگرایان، واكنشهای شرطی را بسرعت به كار گرفتند. در واقع همان طور كه در توضیح آن در پی می آید، آنها نظریه خود را با كمی اصلاحات دربه كارگیری آن،تا ربع قرن پیش بردند.

اگر واتسون به آنچه كه به ظاهر و بوضوح دیده می شود خوب دقت می كرد، موضوع تحقیق خود را بشدت رد می كرد. با این حال او مدعی بود حتی اندیشه و فكر را هم می توان اینگونه مورد مطالعه قرار داد حتی اندیشه و فكر را هم می توان اینگونه موردمطالعه قرار داد چرا كه اندیشه و فكر تركیبی از واكنشهای گفتاری كوركورانه یا كلام نیمه صوتی(52) است. این رفتار كوركورانه كه اندیشه را می سازد، جایگزین تدابیر ارادی می شود. كودك می آموزد هم زمان با انجام هر كار معنی آن را هم فرا گیرد و گفتار هم با یك سلسله واكنشهای معنی آن را هم فراگیرد و گفتار هم با یك سلسله واكنشهای شرطی آغاز می شود، سپس كودك می آموزد كه همان كار را بدون گفتار انجام دهد. پس بنابراین اندیشه، رفتاری جایگزین است.
 
واتسون هم چنین موفق شد احساسات را هم وارد موضوع تحقیق خود كند. با این ادعا كه احساسات واكنشهای امعاء و احشایی را نیز در بر می گیرند. او خود را پیرو نظریه جیمز لانگ می دانست در حالی كه به احساسات درون نگرانه ای كه جیمز مدعی بود به دنبال تغییرات احشایی حاصل شده اند، اعتنایی نداشت. با این همه او در مطالعات عملی خود درباره احساس، حتی منشأ احشایی احساسات را انكار و بر نمودهای بارز آن تأكید داشت. واتسون سه احساس خشم، ترس و عشق را دارای منشأیی درون می دانست و معتقد بود كه تمامی احساسات دیگر با شرطی شدگی كسب می شوند. او با نشان دادن اینكه كودكان ممكن است در شرایطی نسبت به حیوانات بی آزاری مانند خرگوش وموش خشونت نشان دهند ناشی از این است كه در ظاهر این حیوانات باید محرك آزاردهنده ای مانند صدای نابهنجار وجود داشته باشدكه تداعی بدی در كودكان ایجاد می كند، به شهرت خاصی رسید. از این پس بود كه واتسون بر پایه سست شرطی شدگی واكنشهایی نظیر ترشخ غدد بزاقی و تحریكات ساده و از روی هوش و تا حدی تفكر وهم چنین بر پایه برخی تجربیات جالب توجه در واكنشهای شرطی احساسی كودكان، ادعاهایی خوش بینانه ای ارائه كرد كه اساس آنها بر دانسته هایی استوار بود كه او متناسب با تحصلات و سطح زندگی اجتماعی واز طریق فرآیندهای اتفاقی با نیتی خیرخواهانه می توانست كسب كند.

دكترین وی كاملاً با اندیشه ملتی هماهنگ است كه یكی از مشكلات و دغدغه هایش داشتن هویتی به نام شهروند امریكایی فارغ از گروههای مهاجر از مناطق گوناگون است. ملتی كه تلاش آنها در زندگی با دورنمایی عملی و مهارت فنی در سطوح بالا همراه است كه این تلاش با تمایلی برون گرایانه و دوستانه با گرایشی خوش بینانه همراه است.
 
سه- اشكال گوناگون رفتارگرایی (53)
همواره بحثهایی مطرح بوده است مبنی بر اینكه رفتارگرایی اصولاً جنبشی روش شناختی در روان شناسی بوده است كه محدودیتهایی در داده های اولیه ای كه علم بر پایه آنها استوار است، ایجاد كرده است. مطابق نظریه جی. بی. واتسون(54) كه بانی نظریه رفتارگرایی محسوب می شود، اصول مركزی و بنیادین رفتارگرایی با نگرشی استقرایی بر روش علمی حیات می شد كه این روش علمی به منزله یك نظریه روان شناختی كه با اصول متافیزیكیی از مادی گرایی و تداعی گرایی پیرامون گرا یا با قوانینی از نظریه محرك- پاسخ فراهم آمده بود. تعداد كمی از رفتارگرایان بعدی در این فرضیه اتفاق نظر داشتند. بنابراین در نظرسنجیهای مربوط به اصول اولیه این فرضیات بیشتر به حمایت یا مخالفت آنان نسبت به اصول اولیه و سایر فرضیات واتسون پرداخته می شود كه پیوستگی نزدیكی با رفتارگرایی دارد.
 
1. ماده گرایی نخستین (55)
بعضی از هم عصران واتسون به مراتب از حامیان بعدی اش با عقاید بی پروایانه و گستاخانه او درباره متافیزیك هم عقیده بودند. برای نمونه آلبرت. پی. وایس(56) كتابی با نام اصول نظری رفتار انسانی(57) در سال 1925 منتشر كرد كه در آن آگاهی و درون نگری در روان شناسی را مردود دانست و ادعا كرد كه تمام رفتارها را می توان بصورت فرآیندهای فیزیكوشیمیایی معنی كرد. گذشته از این، او مدعی بود وجه تمایز نسان از سایر موجودات، اجتماعی بودن محیط زندگی اوست. بنابراین روان شناسی علمی است زیست- اجتماعی كه بطور مشخص با تأثیر محیط اجتماعی بر یك ارگانیسم زیست شناختی سروكار دارد. وایس بویژه بر روند رشد یادگیری كودكان علاقه مند بود. اما هرگز به مشكلات مفهومی كه در واگشت گرایی058) با آن مواجه بود و اینكه چطور خصایص محیط اجتماعی نظیر دستورات، وعده ها و اندرزهای اخلاقی می توانند به صورت اصطلاحات فیزیكی صرف، تحلیل شوند، نپرداخت.

یكی دیگر از رفتارگرایان كه سادگی هم ارز را در محیط نشان داد دبلیو. اس. هانتر (59) بود. او بر این بود كه عبارات آگاهی یا تجربه برای یك روان شناس تنها یك نام هستند كه او به آنچه سایرین «محیط» می نامند، اطلاق می كند. این پیشنهاد بی تجربگی معرفت شناختی اغلب رفتارگرایان پیشین را بطور خلاصه بررسی می كند، چیزی كه كافكا (60) بشدت با آن مقابله می كرد. با این حال هانتر به شیوه دیگری خود را از دیگران متمایز كرد. به تصور وی نگرش تازه روان شناسی شایستگی دریافت نام جدیدی داشت، اما تلاش وی برای جایگزین كردن «رفتارشناسی» (61) به جای روان شناسی ناكام ماند. او هم چنین نخستین كسی بود كه برای مطالعه یادگیری حركتی از مارپیچ زمان مند (62) بهره گرفت.

یكی از نظریه پردازان بسیار خلاق و جالب توجه در رفتارگرایی آغازین ایی. بی. هولت(63) بود. او یكی از نخستین كسانی بود كه سعی كرد در چهارچوب رفتارگرایی به پدیده های فرویدی بپردازد و اثر وی به نام میل فرویدی و جایگاه آن در علم اخلاق(64) كه در سال 1915 چاپ شد، یك نمونه اعلی نسبت به افكار زمخت و خام پیشین به شمار می رود كه بعدها اُ. اچ. مارور(65) و جی. دالرد(66) و ان. اِی. مایلر(67) نیز از آن پیروی كردند. هولت نظر واتسون را كه اندیشه را گفتار غیرصوتی نامیده بود، بسط داد ونظریاتی در خصوص روابط بین زبان و شرطی شدگی نیز ارائه كرد و بعدها با بلندپروازی بیشتر وتلاشهای اگرچه ناموفق، سعی كرد زبان را نظامی از واكنش های شرطی معرفی كند.

كارل. اس. لشلی (68) یكی از شاگردان واتسون، سهم فراوانی در تدوین فیزیولوژی عصبی ایفا كرد. اما این مانع از اظهار عقیده درباره موضوع موردبحث روان شناسی و روش های آن نگردید. برای مثال «درون نگری، نمونه ای از آسیب شناسی روش علمی است» (لشلی، 1923). اما یافته های فیزیولوژیكی وی همانگونه كه در كتاب مكانیسم مغز و هوش (69) (1929) آمده است، نظریات دیگر واتسون در سایر زمینه ها را تأیید نمی كند. اصول مسلم همتوانی (70) كه او ارائه كرد، مبنی بر اینكه هر بخش قشر مخ از نظر ظرفیت یادگیری و عمل كلی با بخشهای دیگر مشابه است- كه یادگیری نتیجه عملكرد توده یك بافت است- مورد توجه نظریه مركزگرایی (centeralist) در زمینه یادگیری به جای نظریه پیرامون گرایی (peripheralist) واتسون شد. او نسبت به نظریات محرك- پاسخ (S-R) ایرادات زیادی داشت كه اصول آن ارتباط ساده بین محرك و پاسخ بود. نقش فرآیندهای مغزی میانی را نادیده می گرفت. در نتیجه تغییر ساده كاركردهای مغز كه واتسون به پیروی از دكارت به آن باور داشت، مردود گردید.

با این حال، لشلی هرگز از نظریات مادی گرا واتسون رهایی نیافت. او مانند وایس و هانتر معتقد بود كه رفتار را می توان در مفاهیم مكانیكی و شیمیای توصیف و خلاصه كرد. لازم به یادآوری است كه كلیه رفتارگرایان نخستین از یك دید استنتاجی مشترك در روشهای علمی برخوردار بودند. آنان به علوم مختلف به منزله موضوعات قابل بحث و تحقیق گوناگون می نگریستند كه می توان از آن اطلاعات قابل اعتمادی استخراج كرد. در این زمینه آنها نه تنها از اصول روش شناختی واتسون پیروی می كردند كه از دید علمیی كه این اصول از آنها نشئت می گرفت، نیز بهره می جستند.
 
2. اِی. سی. تولمن (71)
یكی از تازه گرویدگان بسیار متنفذ و پرقدرت رفتارگرایی، اِی. سی. تولمن بود، چرا كه خود را یك رفتارگرای غایت نگر و مصمم اوایل 1920 می دانست. هرچند كه اثر روشنگر او به نام رفتار هدفمند در حیوانات و انسان(72) تا سال 1930 منتشر نشد. او خود را پیرو رفتارگرایان می دانست چرا كه به نظریه محوری روش شناختی آنان در باب اصولی كه روش شناسی علمی بر پایه آن استوار بود، اعتقاد داشت. او نیز همانند واتسون و وایس تسلیم ادعاهای متافیزیكی درباره انواع هستیهای موجود در جهان نشد. اما پذیرفت كه در سطح عقل سلیم و عرف، بشر درون نگر است و در مواجهه با اصطلاحات ذهن گرایانه به خوبی از عهده بر می آید. اما آنچه بدان شك داشت، درستی به كارگیری این اصطلاحات برای مقاصد علمی بود از نظر علمی «احساسات خام» بی استفاده اند و اصطلاحات ذهنی را می توان به زبانهای رفتاری قابل مشاهده ای ترجمه كرد. به عبارت بهتر، تولمن بیشتر از آنكه مادی گرا باشد، یك رفتارگرای مفهوم یا یك رفتارگرا در روش شناختی عیانش محسوب می شد.

تولمن در حوزه مفهومی دست كم سه مقوله را مطرح كرد كه دو مورد از آنها از اهمیت خاصی برخوردار است، نخست آنكه او خود را یك رفتارگرای غایت نگر نامید، چرا كه او بر این بود مفهوم «قصد» قابل چشم پوشی نیست. همان  طور كه در قسمتهای 1و 2 اشاره شد، او میان سطوح مولكولی و یكپارچه جرمی رفتار كه تركیب آنها بخشهای مختلف فرآیند رفتاری را ایجاد می كند و منجر به حركت و اطاعت اعضاء می شود، تمایز قایل بود. وی مدعی بود كه واتسون بطور مشخص تمایز میان سطوح مولكولی و یكپارچه را تعیین نكرده است و در تقابل با نظریه هال ادعا كردكه رفتار در سطح یكپارچه «غیرمترقبه ای» است كه ویژگیهای توصیفی معین خود را داراست. این تعاریف را نمی توان از بررسیهای سطح مولكولی حذف یا دور كرد.

دوم آنكه، تولمن كوششهای باورنكردنی به خرج داد تا مفاهیم ذهنی را به گونه ای كه در سطح یكپارچه به كار گرفته می شوند در قالب اصطلاحات رفتارگرایانه ترجمه كند. آگاهی یا هوشیاری تبدیل به عملكرد یك «نمونه گیری» شد و یا رفتار به عبارت «دور پس و پیش» ترجمه شد. او حتی بر این باور بود كه می توان فرضیه مكانیسمهای شخصیتی فرویدی (Freudian personality mechanisms) را نیز در قالب همین اصطلاحات ترجمه كرد.

سوم آنكه تولمن مفهوم «متغیرهای میانی ورابط» را به نظریه روان شناختی وارد كرد. اصطلاحاتی نظیر «غریزه» (instinct)، پیش از این از سوی افرادی نظیر مك دوگال به كار گرفته شده بود، نه تنها بدیهی فرض شد، بلكه باعث شد تا الگوهای رفتاری معین و هدف دار نیز به فراموشی سپرده شوند در عین حال كه باعث شد نگرشی متافیزیكی به عقایدی نظیر «جوهر وجود» یا «تحقیقای ارسطویی» یا عقیده «ذرات روانی پویا» (dynamic mental Atons) كه رفتار را فعال می كنند، پیدا كنند. تولمن مدعی بود كه یك رفتارگرا كاملاً محق است از اصطلاحاتی نظیر «سائق» یا «میل» بهره گیرد كه به پدیده ای غیرقابل مشاهده دلالت ندارد بلكه نشانه ای است به اختصار برای ابراز همبستگی میان روابط و شرایط پیشینی نظیر نیاز فقر غذایی و گوناگونی در رفتاری مانند غذا خوردن.

این طبقه بندی مفهومی به دسته بندیهای روان شناسی كمك می كند تا بدون واهمه از متافیزیك گراها از نظریه پردازی رها شوند. این مسئله منجر به كاربرد ساختارهای فرضیه ای شد كه نظریه پردازان درباره نامشهودات فرض گرفته شده از یك گونه فیزیولوژیكی، پذیرفته بودند (برای مطالعه بیشتر درباره این تمایزات به آثار مك كوردیل (73) و مییل (74) 1948 مراجعه كنید). تولمن همچنین روان شناسی اسطوره ای استقراءگرا را كه با رفتارگرایان نخستین مشترك بود، مورد مداقه قرار دارد كه براساس آن دانشمندان هرگز نباید از مشاهداتشان فراتر بروند اما درواقع این یقین نامشهود است كه مشاهدات را تبیین می كند و همواره هم از مهمترین منابع پیشرفتهای علمی بوده است.

تولمن در جئزایت فرضیه روان شناختی خود فردی التقاطی بود. او بر اهمیت متغیرهای خواستی (75) و شناختی (Congnitive) در رفتار، تأكید داشت و سعی می كرد دقیقاً پیش فرضهایی نظیر آنچه كه مك دوگال در نظریه خود درباره غرایز آمیخته بود، را بیان كند. پیش فرضهایی نظیر تمایلات درونی برای توجه به چیزی خاص و یا بروز یك رفتار خاص در مواجهه با یك موضوع خاص.

تولمن در بررسی متغیرهای خواستی، تمایلات مرتبه اول (first-order) را كه با موقعیتهای پیشین فیزیولوژیك و موفقیتهای پسین آرامش فیزیولوژیك، نظیر نیازهای غذایی و جنسی، وابسته بودند، از تمایلات مرتبه دوم (second-ordr) نظیر كنجكاوی و سودمندی كه به وضوح با این مولودها ارتباط مستقیمی ندارند، را متمایز كرد. این تمایز كه بعدها میان تمایلات زیستی و اكتسابی ثابت شد، در تاریخ رفتارگرایی از اهمیت ویژه ای برخوردار شد. تولمن از جنبه شناختی «آمادگی وسیله هدف را» برای «موضوعات ابزاری» (means-objects) بدیهی فرض كرد كه اگرچه كاملاً درونی اند اما وابسته به موفقیت ارگانیسم در رسیدن به هدف خود هستند. هم چنین در بررسی حمایتهای رفتاری (behavior supports) سعی كرد از نظریه «ذره گرایی حسی» (Secnsory Atomism) وابسته به روان شناسی محرك- پاسخ فاصله بگیرد. او همچنین مفهوم «انتظار علامت گشتالت» (sign-Gestal expectation) را برای دستیابی به یافته های روان شناسی گشتالت در باب پیش فرض هایی درباره زمینه های ادراكی ارگانیسم، گسترش داد.

اگرچه تولمن بر امیال و بیزاریهای درونی در رفتار تأكید داشت، از اهمیت یادگیری و نقش متغیرهای شناختی نیز غافل نبود و نیز بر این بود كه شواهد یادگیری پنهان با قانون اثر ثوراندیك در تضاد است. در فراگیری از راه آزمون و خطا، نوعی پالایش در علامتهای گشتالت صورت می پذیرد. در هنگام انتخابهای مختلف یك نوع طرح و شناختی، اجرا می گردد. البته متغیرهای انگیزشی نقش مهمی در یادگیری دارند كه توسط آنها تعیین می گردد، در هر موقعیت خاص چه زوایایی باید مورد تأكید قرار گیرد. اما یادگیری اصولاً به احتمال دستیابی به هدف و تأیید این احتمالات توسط متغیرهای انگیزشی بستگی دارد. انسانها و حیوانات در یادگیری از پیش بینی ها و نقشه هایی استفاده می كنند كه در تجربیات بعدی بیشتر و بیشتر تكامل می یابند و تأیید یا رد می شوند. تولمن با بسط نظریه خود، علاقه بیشتری به آن یافت و به اهمیت متغیرهای شناختی پی برد. بنابراین جای تعجب نیست كه رفتارگرایان با وجود این نظریه تولمن هر روز حالشان بدتر از روز پیش بشود. بخصوص آنكه تولمن اساساً یكی از آنها به شمار می آمد.
 
3. سی. ال. هال
رفتارگرایی در اصل همان فلسفه قدیم بود كه جامه ای نو از جنس نظریه علمی بر تن كرده بود. فلاسفه دهه 1930 به دیدگاه استقرایی قدیم در روش علمی وارد كردند كه بیشتر آنها نیز در سنت تجربی هم موردقبول واقع شده بود. تفكر هیوئل در قرن نوزدهم از تندترین نقدهای این نگرش بود. نقش فرضیه و قیاس در علم كه در روش گالیله بسیارحایز اهمیت بود، كاملاً مورد تأكید قرار گفت. تحت تأثیر این تغییر در فضای فلسفی، روان شناسی به گونه ای دیگر بررسی شد.

كلارك هال و كورت لوین به ویژه بر این باور بودند كه روان شناسی به دلیل آنكه هنوز ارد مرحله گالیله ای خود نشده است از جهاتی با نوعی بی نظمی و نشئت مواجه گردیده است. لوین به منزله یك روان شناس گشتالی مباحثه روش شناختی مفصلی مبنی بر تأثیر نظریه یاد شده در بخش «روشهای ارسطویی و گالیله ای تبیین» (76) در كتاب خود به نام نظریه پویا درباره شخصیت (77) كه در سال 1935 نوشته شد، به راه انداخت. وی برای ایجاد نظریه ای در روان شناسی با استفاده از اصول مسلم بر گرفته از پویایی روش تحلیلی تركیبی گالیله، بهره گرفت.

برخلاف رفتارگرایان برجسته دیگر، كلارك هال در آزمایشگاه حیوانی آموزش ندیده بود. او به عنوان یك طراح قابل و باهوش در زمینه آزمایشات به مفهوم ایجاد خواب مصنوعی و تلقین پذیری شهرت زیادی كسب كرد. سپس به قوانین پاولف درباره شرط گرایی روی آورد. علاقه مفرط هال به ریاضیات او رابه خلق الگوی یادگیری قیاسی- فرضی ترغیب كرد. او روز به روز بلند پروازتر می شد تا رؤیای هابز را در زمینه سیستم ماشینی احیاء كند كه در آن قوانین حاكم بر رفتار انسان می توانستند از اصول «حركات یكنواخت» در سطح فیزیولوژیكی استنتاج شوند. وی نظریه تولمن را درباره تمایز میان رفتار مولكولی و یكپارچه را پذیرفت، اما با طرز تفكر تولمن مبنی بر اینكه رفتار در سطح یكپارچه می تواند سرانجام عبارات حركات در سطح مولكولی را تبیین كند، كاملاً مخالف بود. او در سال 1942 به تدوین طرح بلندپروازانه ای به نام «قواعد رفتار» (78) پرداخت و در سال 1951 برداشت بازبینی شده و صورت بندی شده تری را درباره سیستم خود در كتاب بنیادهای رفتار (79) به چاپ رساند.

در سیستم موردنظر هال از نظر محتوای عملی، اصالت و تازگی خاصی وجود ندارد، زیرا مطابق این سیستم تنها ساختای ماشینی یا توجیهات ریاضی نشان دهنده صحت رفتار هستند. نقطه عزیمت هال از یك اصل مسلم زیست شناختی به نام حفظ وتثبیت موجود زنده وقتی كه آن موجود به چیزی نیاز پیدا می كند در واقع حفظ موجود وقتی از حالت نرمال خارج شده و برای حفاظت از زندگی اش به آب، غذا و هوا نیاز پیدا می كند. این نیازها بوسیله كنشهای سازگاری تقلیل می یابند. الگوی كنشهایی كه این نیازها را تقلیل می دهند مانند قاعده تقویت كننده در قانون «اثر»  ثوراندیك است. یك محرك كه كنش تقلیل نیاز را راهبری می كند كه می تواند با محركهای دیگر بر طبق قواعد شرطی سازی ارتباط داشته باشد. هال عقیده دارد هیچ شرطی شدگیی بدون تعطیل نیاز معنی نخواهد داشت.

هال اذعان داشت كه متغیرهای واسطه یا میانی هال در ساختن تئوری و رسیدن به مفهوم «سائق» یا «تمایل» نقشی اساسی داشته است. او عنوان كرد كه نیازها به مثابه مولد سائقهای اولیه حیوان، او را قادر می سازد تا با شرایط پیش از نیازش ارتباط و همبستگی داشته باشد، مثل مصرف انرژی در موقع یك رفتار یا مثل فرآیند غذاخوردن و مصرف انرژی در هنگام آن.

او سائقها را مطابق اصول داروینی برحسب اینكه آیا این تمایلها و انگیزه ها صرفاً در حفظ یك ارگانیسم خاص و تنها كارایی دارند یا برای تمام گونه ها كارآیی دارند، طبقه بندی كرد. اگرچه تولمن تنها انگیزه ها و سائقهای بدیهی را برای تبیین نحوه به كاراندازی طرحها و الگوهای رفتاری در نظر می گیرد، اما هال از آنها برای توجیه و تبیین اكتساب یا ادغام عادتها هم استفاده می كند. با اینكه تولمن از شارحان قانون «اثر» ثوراندیك به شمار می آمد، اما در عین حال منتقد آن قانون هم محسوب می شد. به عبارت بهتر، هال تلاش می كرد یك تئوری مكانیكی برای تبیین كنشها و اعمال فراهم آورد. هال هم چنین تأكید تولمن بر روی متغیرهای شناختی را رد می كرد. او اعتقاد داشت این متغیرها را می توان از تداعیهای محرك- پاسخ كه از بنیانهای بدیهی رفتار به حساب می آیند، استنتاج كرد.

همانند واتسون او اساساً در رویكردهایش یك تداعی گرا و یك حاشیه باور بود. او فقط تلاش می كرد كه فرضیاتش را بصورت یك نظام مكانیكی دقیق صورت بندی كند. هال ادعا می كرد كه كتابش را براساس این فرضیه نوشته است كه تمامی رفتارها، اخلاقیات و ضداخلاقیات، فردی و اجتماعی، طبیعی و روان  رنجور از یك قانون مشابه اولیه نشئت گرفته اند و آن اینكه تفاوت در بروز عینی رفتار از تفاوت عادات در شرایط متفاوت ناشی می شوند این یك كار برنامه ریزی شده بود. در واقع این تعاریف و این بدیهیات ریشه در یافته های روان شناختی نداشتند و استنباط دقیقی برای سطح حركتی رفتار هیچ وقت فراهم نشد. اگر هم واقعاً نیازی به استنباط وجود داشت. امور غیرقابل مشاهده ای نظیر سائق- محرك و سائق- گیرنده و امثال آن در حقیقت معانی درونی تصاویر مكانیكی اعمال انگیزشی یا نیازی هستند. این امور غیرقابل مشاهده وظیفه برقراری ارتباط با هستیهای كه طبیعت و ذات نامعین دارند و یا ارتباط با هستیهای فوق العاده مبهم را بر عهده دارند. ارزش اصلی این كار صورت بندی فرضیاتی درباره یادگیری حیوانات بوسیله یك سطح حركتی است كه نهایتا می تواند باطل هم اعلام شود. حقیقت آنكه بسیاری از این فرضیات هم رد شده اند مثل نظریات هب، یونگ، هارلو و دیگران. هرچند كه بعدها سیستم هال بسیار عامیانه شد. نیازها و انگیزه ها و تمایلهای اكتسابی به سرعت تكثیر شدند كه حتی فاقد دعوی لنگر انداختن در لنگرگاه روان شناختی بودند. تحلیل سائق به یك نمونه كلاسیك از متافیزیك قرن بیستم تبدیل شد.
 
4. اِی. آر. كاثری
هال مایل بود تا قوانین تجربی براساس سطح یكپارچه و در قالب كنشها صورت بندی شود. كنشهایی نظیر «گزنده بودن موانع» و «پریدن از روی موانع» در این سطح از فرضیات، قواعد این سطوح یكپارچه سرانجام قادر خواهند بود استنباطهای قطعی از روان شناسی ارائه دهند.

به تعبیری، گاثری، معاصر هال بود ولی از حدسیات روان شناختی پرهیز می كرد و تلاش می كرد تا رفتار را به سطوح یكپارچه فیزیولوژیكی نظیر حركات ماهیچه ای یا ترشح غدد تقلیل بدهد. گاثری عقیده داشت در بین همبستگیهای میان حالتها و سطوح مختلف، تمامی ریشه در قواعد كهن تداعی دارند كه خود این تداعیها هم ناشی از مجاورت هستند. این مجاورت هنگامی كه هدف پاسخهای ارگانیسم به وضعیت اولیه و تكرار پاسخهای هم عرض باشد، محرك كنشی خوانده می شوند. او یك نظریه پرداز محرك- پاسخ میانه  رو و متعارف است.

گاثری یكی از رفتارگرایانی بود كه بین كنش و حركت تفاوت زیادی قایل بود. در واقع او تا حدودی هم راست می گفت. یك حركت یا یك زنجیره از حركات كه پایان می یابند و موجب كنشها می شوند، برحسب اینكه چه پایانی داشته باشند، طبقه بندی می شوند. او استدلال می كرد كه یادگیری با حركات مربوط است نه با كنشها. در حالی كه قانون «اثر» ثوراندیك كنشها را شامل می شود نه حركات را. این نشان می دهد كه بین قوانین پایه فراگیری كه بیان كننده همبستگی میان حركات است با تحریك اندامهای حسی موجود زنده و انقباضهای عضلانی او ارتباطی وجود ندارد. در آزمایشی مشهور كه گاثری با هورتون (گاثری و هورتون، 1946) انجام داد، او یك گربه را درون یك جعبه قرار داد. گربه اگر میله وسط جعبه را لمس می كرد می توانست از جبعه رها شود. این آزمایش ثابت كرد كه مجاورت یك اصل مهم در یادگیری است. این آزمایش و آزمایشات بعدی نشان دادند كه بهبود یادگیری با پاداش اضافه امكان پذیر است.

اینكه آیا آزمایش گاتری نتیجه ای فراتر از اهمیت بیشتر حركات از كنش در فرآیند یادگیری دارد یا نه، از سوالاتی است كه هنوز هم مطرح است.

این خیلی مهم و معنی دار است كه گاتری دست به هر كاری زد تا وضعیتی را طرح ریزی كند كه در آن برای فرار و رهایی از جعبه هیچ شعور و خردی لازم نیست. این به این خاطر بود كه او بتواند نگاه تقلیل گرایش را حتی الامكان و تا حد مقدور به شیوه ای علمی توجیه كند. با وجود این گاتری یك شخصیت مهم در تاریخ رفتارگرایی است زیرا او بود كه سرانجام تمایز میان حركات و كنشها را تشخیص داد و آن را به عنوان مانعی بر سر راه برنامه های تقلیل گرایی مشاهده كرد.
 
5. بی. اف. اسكینر
اسكینر یكی از آخرین بازمانده های مردان بزرگ در عرصه رفتارگرایی است. ولی در بسیاری از موارد او از پیشتازان این متدولوژی محسوب می شود. مطابق روش اسكینر است كه ما با تغییر شكل محض اصول تقلیل گرایی به عنوان یك روش علمی برخورد می كنیم. اسكینر عقیده داشت كه یك دانشمند باید از داده  های تجربی شروع كند تا سرانجام به تعمیمهای استقرار یا به وضع قوانین برسد. پس در مراحل بعدی می تواند یك تئوری علمی كه قوانین را در بر بگیرد وضع كند. بنابراین او باید بسیار دقیق باشد تا بتواند كارش را با داده های تا حد امكان موثق، آغاز كند. اسكینر پذیرفت كه انسانها زندگی درونی (inner Lives)كه برای هر كدام از آنها همانقدر كه برای یك داستان نویس اهمیت دارد، این زندگی درونی مهم است. همان طور كه خودش این زندگی درونی را در رمانش به نام والدن دو(80) به نمایش می گذارد. با این تفاوت كه داده های لازم برای نوشتن داستان، داده های قابل اطمینانی برای كار یك دانشمند نیست. بحثهای اسكینر در تقابل با دیگر روان شناسان مانند فرویدیها كه تمام تعمیمها و استنتاجهایشان بر پایه داده های قملروی درونی فرد است درست مانند مجادله واتسون با درون نگرها بود. اسكینر این هشدار استقرایی را می پذیرفت كه یك دانشمند نباید برای تبیین پدیده های قابل مشاهده به ورای داده های قابل مشاهده فكر كند. او خود نیز بیش از حد به حدسیات و یافته های روان شناسانه كه اغلب براساس ویژگیهای درونی انسان شكل گرفته اند، اعتماد و اعتناء نمی كرد.

او اهمیت محدود متغیرهای میانی تولمن از قبیل سائق را می پذیرفت، مشروط بر اینكه چنین اصطلاحاتی به عنوان نمادهای كوتاه برای فهم اعمالی كه در محدوده پاسخ قرار دارند به كار بروند. برای مثال گرسنگی به مثابه یك انگیزه كه به منزله نقطه اوج تأثیر عملی مانند غذا خوردن، تلقی می شود. دیگر ویژگی مهم رویكرد اسكینر عمل گرایی اوست كه اخیراً تحت عنوان فرضیه ای در باب زبان علم، روزآمد شده است. برای اسكینر یك عمل(81) این معانی را می تواند داشته باشد: 1. مشاهدات شخص 2. دستكاری و وارد كردن محاسبات در روشهای ایجاد یك عمل 3. مراحل منطقی و ریاضیی كه بین حالتهای پیشین و پسین روی می دهد 4. و هیچ چیز دیگر.

مطابق این اصول عباراتی مانند مثل بلند یا گرسنه به یك موضوع یا یك حالت موجود زنده ارجاع صرف ندارد. بلكه این عبارات به كارهای محقق بر روی مشاهداتش، دخل و تصرف و اندازه گیری های او نیز منوط هستند. این شاخه فرعی از تئوریهای اثبات گرایی و اسنادگرایی دم دست ترین تئوریهای در باب معنا در خلال دو جنگ جهانی بودند. این تئوری اكنون دیگر توسط فیلسوفان رها شده است.

اما در متدولوژی اسكینر و دیگر رفتارگرایان هنوز زنده است. بخصوص در سنت رفتارگرایان پیرو واتسون كه خواستار لحاظ كردن امكان دخل و تصرف بر اصول رفتارگرایی را دارند. رفتارگرایی در خیلی از موارد به عمل گرایی امریكایی به دیده تأیید می نگریست. محققان آزمایشگاهها قصد نداشتند با طرح سؤالاتی درباره رفتار موجودات زنده برای خودشان دردسر ایجاد كنند. بخصوص آنكه منابع و مرجع این رفتار، دلایل درونی باشد كه می بایست پاسخ آنها را بدهد.

برای مشاهده اینكه اگر متغیرهای محیطی جایگزین دیگر متغیرها شود، چه صورتهایی از رفتار رشد می كند در آن دوره اهمیت زیادی قائل بودند. این مسئله سرانجام به یك پیشگویی كه محقق را قادر می سازد به رفتار شكل بدهد، ختم خواهد شد. اسكینر ادعا می كند كه او فرضیه ای در باب رفتار ندارد و فقط تعدادی یادداشت و نوشته های پراكنده دارای همبستگی در این باره دارا می باشد.

البته این صحبتها زودباوری با شرط نهادن درباره واژه فرضیه است. درواقع كارهای او نوعی قطعی و بدیهی فرض كردن اصول زیست شناسی داروینی هاست كه عنوان می كنند كه بازتابهای شرطی شده، همچون دیگر ارزش حیاتی، برای بقا ضروری هستند. اسكینر در خلال صورت بندی این قوانین در حقیقت خیلی از اصول پایدار تداعی گرایی راه اصلاح و بهبود بخشید. در جریان همین صورت بندیها بود كه اسكینر یك تمایز مهم بین رفتار «پاسخگو» و «كنش گر» را مشخص كرد.

گفتن این نكته لازم به نظر می رسد كه آزمایش جعبه كه اسكینر را قادر ساخت تا ابزارهای شرطی شدن را به روشهای گوناگونی مطالعه كند، بسیار مدیون جبعه پازل ثوراندیك بوده است. برای هر عكس العمل پاسخگو، یك محرك شناخته ای شده وجود دارد، مانند پوشش مترونوم موسیقی یا ترشح بزاق كه با وضعیت شرطی كلاسیك همبستگی و ارتباط دارد. البته در اینجا ممكن است انواعی از شكلهای محركهای درونی وجود داشته باشند كه عملكردشان ورای آن چیزی باشد كه پیروان رویكرد عمل گرایی و پاسخهای كنش گر كه می تواند توسط آزمایشگر در آنها دخل و تصرف شود باید به مثابه عملكرد در شرایط آزمایشگاهی تلقی شوند، مانند برنامه زمان بندی شده غذا خوردن.

با تعریفی موسع، رفتار تشكیل شده است از پاسخهای یك كنش گر كه همگی ابزارهایی برای رسیدن به یك هدف محسوب می شوند. اسكینر فكر می كرد كه مطالعه كنش گرهای مشروط و مقید و تمایز میان آنها باید بتواند قوانین پایه ای را فراهم سازد كه بتواند رفتار را تبیین و كنترل كنند. یك روز بالاخره باید فرضیه ای طرح ریزی شود تا این قوانین را دربرگرفته ویكپارچه سازد. اما دانشمندان باید تا رسیدن به روشی مطابق روش باكونین(82) به پیش بروند. شخص دانشمند نباید با تئوری پردازی خام و زودهنگام، طبیعت را پیش بیندازد، خصوصاً اگر با فرضیاتی شبیه تئوری هال درباره اعمال درونی ارگانیسم، روبه رو باشد. بنابراین اسكینر رویكرد پیرامون گرایی واتسون را نپذیرفت اما درباره فرآیند محوریی كه بین محرك و پاسخ واقع شده است، موضع لاادری داشت. درواقع شرطی شدگی كنش گر یك اصلاح در زمینه قانون «اثر» ثوراندیك به شمار می رفت اصلاحی كه زمینه آن اصطلاح شناسی غیر ذهن گرایانه بود.

اسكینر، همان واتسون با ادامه برنامه مفهوم برای پوشش دیگر جنبه های رفتار مخالف نبود. برای مثال در كتاب علم و رفتار انسان (83) در سال 1953، اسكینر نظریه ای درباره هیجان یا عواطف ارائه داد كه برطبق آن نامهایی كه برای طبقه بندی رفتار با توجه به شرایط مختلف محیط به كار می گرفت، در احتمال وقوع آنها تأثیر می گذارد. به رغم وجود رویكرد اثبات گرایانه جزمی در تفكر اسكینردرباره رفتار كلامی (Verbal Behavior) در سال 1957 طرحی بلندپروازانه برای وارد كردن زبان به چهارچوب رفتاری طرح ریزی كرد. گرچه این عمل دقیقاً در محدوده برنامه ریزی «قواعد رفتار» هال بود و بشدت به یك اندازه از سوی فلاسفه و زبان شناسان موردانتقاد قرار گرفت.

این اواخر اسكینر بشدت گرفتار آماده سازی تكنولوژی آموزشی بوده است كه در آن مهارتها و توالیهای بنیادین مادی بدقت طبقه بندی شده كه در طی آنها یادگیری بطور منظم از طریق تقویت مثبت شكل می گیرد. اگرچه منظور او از مفهوم تقویت به علت ابهام و دور باطلش همواره مورد نقد بوده است، دستخوش تغییراتی گردیده است كه برنامه او برای آموزش اندكی بیش از دستورات و فرامین هم ارزی بودند كه می بایست محتوای آنها بطور منطقی بررسی شوند و در طی آنها دانش آموزان باید گام به گام اشتباهاتشان را كاهش دهند و اگر بتوانند موفقیتی بدست آورند پاداش آنها حتمی خواهند بود. این نوع رفتار، آن گونه كه اسكینر آن را پذیرفته است. باید بدون ارجاع به قوانین پیچیده او در باب رفتار كنش گر بررسی شوند.
 
چهار- خلاصه و ارزیابی
در خلال این مقاله در این باره صحبت شد كه رفتارگرایی به منزله پدیده ای تاریخی، مجموعه ای به هم پیوسته سستی از دكترینها و نظریه هایی است كه گرداگرد رهنمود بنیادینی درباره روش صحیح برای حصول به پیشرفت علم روان شناسی جمع شده اند. رفتارگرایی پیش از هر چیز، اغلب با اصول و نظریه متافیزیكی ماده باوری تداعی می شود. امروزه نسبت به آنچه در عصر طلایی رفتارگرایی و انقلاب فلسفه رواج داشته است، اكراه و بی میلی كمتری برای بحث درباره مسائل متافیزیكی وجود دارد. ماده گرایی دوباره رواج یافت، هرچند كه در میان فیلسوفان طرفداران اندكی دارد. یكی از این مسائل متافیزیكی بحث  در باب این معنی است كه آیا فرآیندهای جسمانی و روانی همانندی دارند یا خیر.

بسیار مشكل است كه ادعا كنیم، رفتارگرایی در حوزه «نظریه علمی» درك رفتار را در هر زمینه اساسیی بالا برده است. این نظریه كه به شكل گسترده ای به كار گرفته می شد، همان تداعی گرایی بود كه قدمتش به هابز، هیوم و هارتلی (84) می رسد. رفتارگرایان تنها این نظریه را از قلمری تصورات به قلمروی حركات انتقال دادند. آنچه بیشتر آنها را مشغول می كرد، مباحثات میان خودشان پیرامون این نوع چهارچوب نظری بود. دو موضوع اساسی وجود داشت كه آنها را از یكدیگر جدا می كرد. موضوع نخست به اهمیت پاداش یا تقویت در ایجاد ارتباط بین محرك و پاسخ مربوط می شد. موضوع دوم به اهمیت تمایز میان فرآیندهای پیرامونی می پرداخت.

مایه تعجب نبود كه چرا خود رفتارگرایان كمترین مشاركت را در این شیوه نظریه پردازی برای درك رفتار داشتند. زیرا فی الواقع بیشتر آنها علاقه مند به تبیین رفتار براساس این روش و یا حتی توان درك آن را نداشتند. تمایل آنها به فرآیندهای شرطی سازی بود. حتی در سطح جانوری هم كاملاً شك برانگیز است كه موشها، سگها، گربه ها و میمونها تنها از طریق شرطی سازی قادر به یادگیری در یك محیط طبیعی باشند.

مطالعات كردارشناسانه (85) تردید بسیاری در قابلیت شمول این نوع یادگیری شكلی مصنوع از شرایطی باشد كه حیوانات در آن مقید و محدود شده اند. نتیجه گیری و برآورد برونی از این نوع یادگیری در سطح انسانی، جایی كه الگوی زندگی به مقدار زیادی با قوانین اجتماعی و غایتها تعیین می شوند، باید بسیار برنامه ریزی شده و دقیق باشد. گرچه رفتارگرایان نشان دادند كه قواعد تداعی بخوبی می تواند در حقیقت مشاركت بیشتر قواعد تداعی در نظریه روان شناسی طلب می شد.

بسیاری از كاستیها در نظریه پردازی رفتارگرایانه، بویژه در زمینه برآوردهای برونی برنامه ریزی شده در سطح انسان، ناشی از نقص آنها در وضوح بخشیدن به مفاهیمی همچون محرك، تقویت و پاسخ است. زیربنای این بی نظمیهای خاص، بی نظمیهای بنیادین در مفهوم خود رفتار است كه با علت بیزاری آنها از پذیرش وجود آگاهی است. گاثری شدیداً به این مشكل حساس بود. او میان كنشها و حركتها تمایز قایل شد و سعی كرد تجربه ای را كه فقط بوسیله حركات ایجاد شده باشد، ترتیب دهد. چرا كه بخوبی دریافته بود كه توصیف رفتار در سطح یكپارچه، درچهارچوب كنشها معنی پیدا می كند نه در چهارچوب حركات صرف و محض. ما این كنشها را زمانی می شناسیم كه به ذهن انسان زمانی كه حركات معینی را بازسازی می كند، ارجاع كنیم. برای مثال كنشی كه منجر به حركاتی در بازو می شود، از نوع اشاره به یك دوست یا باد زدن صورت توسط دست، كاملاً شبیه هم هستند.

اسكینر در ایجاد تمامی زمیان كنش گرها (operants) و پاسخ گرها (respondents) در حقیقت به تمایزی كه مفهوم كنش را آشكارتر می ساخت، برخورد كرد. واكنشهای پاسخ گر مانند ترشح بزاق و پلك زدن كه بطور منطقی با نظریه شرطی شدگی به شكلی اصیل ارتباط دارند، واقعاً واكنشهایی هستند كه می توانند با محرك مرتبط باشد، اما اگر بخواهیم صریح صحبت كنیم، كنش نیستند بلكه آنها اتفاقاتی كه ما كنش گرهای اسكینر را بررسی می كنیم، می بینیم كه برای تبیین فرآیندهای كه روی داده اند تا به منظور و پایانی برسیم، در واقع ما وارد حوزه كنشها می شویم.

در سطح انسانی، چنین كنشهایی به هر صورت نمی تواند تنها حركاتی را كه در سطح بازتابی نمود دارند توصیف یا تبیین كند، چرا كه كنش تنها مجموعه ای از حركات بدنی نیست؛ بلكه انجام آنها همان طور كه مكانیك گراهای یونان باستان خاطرنشان كرده اند، صورت می گیرد. آنها به خاطر تعلق به كنش و به خاطر ارتباط كاذبشان با یك پایان یك كنش تلقی می شوند. به همین منوال در سطح ادراكی همچنان كه كنش از جنبه حركتی رفتار مجزا می  گردند، اهمیت آگاهی اجتناب ناپذیر می شود.

انسان واحتمالاً همانند آن حیوان، همان طور كه در روان شناسی گشتالتی خاطرنشان كرده اند، در تمایزبخشی خود میان خواص روان شناختی، فیزیكی و جغرافیایی محیط، اغلب تنها واكنشی ساده و در چهارچوب خواص فیزیكی نسبت به محرك نشان نمی دهند. آنها چیزها را به مثابه معنای آن چیز درك می كنند. آنها به ویژگیهای موقعیت هایی واكنش نشان می دهند كه بتوانند در چهارچوب دركشان، آن موقعیت را تفسیر كنند. برای نمونه وقتی اسكینر ادعا كرد آنچه كه ما عواطف یا احساسات می نامیم. صرفاً نامهایی است كه ما برای طبقه بندی رفتار در شرایط متفاوت است كه بر احتمال روی دادن رفتار تأثیر می گذارند، بشدت گمراه شده بود. چرا كه «شرایط» آنهایی هستند كه در بستر این موضوع، در یك جنبه یقینی تفسیر شده اند. برای مثال ترس در موقعیت خطر، یا درگیری با كسی كه مالك چیزی است كه ما آن را از روی حسادت می خواهیم. رابطه بین شرایط و موضوع یكی از جنبه های محض علیت فیزیكی به شمار نمی آید.

بطور خلاصه آنچه كه رفتارگرایان «رفتار» می نامند، انواع مختلفی از پدیده ها را در بر می گیرد كه تفاوت زیادی بین آنها وجود دارد. بدون در نظر گرفتن پدیده های ذهنی محض مانند به خاطر آوردن و رویا دیدن كه ممكن است هیچ بروز عمومی نداشته باشند و یا به هیچ كنش آشكاری ختم نشوند. چیزی كه حتی فراتر از این، وضعیت را پیچیده می كند را بسیار آشكارتر و متمایزتر می توان به تصویر كشید. اما این قضیه بر روی دو دیدگاه اساسی كه باید بر روی آنها تأكید كرد، تاثیری نمی گذارند؛ نخست اینكه غیر ممكن است كه چنین تمایزاتی بدون ارجاع به آگاهی ایجاد شوند، دوم اینكه رفتارگرایان تمایل دارند به این بیندیشند كه قالب توصیف و تبیین كاربردی در پایین ترین سطح رفتار بازتابی می تواند از تبیین پدیده های پیچیده تر سطوح بالاتر نتیجه گرفته شود.

درباره اصول روش شناختی كه هسته اصلی رفتارگرایی را تشكیل می دهد- كه روان شناسی می تواند بیان خود را به منزله علم براساس سوابق قابل مشاهده همگانی قرار دهد، كه زیست شناسان آن را هنگام نظریه پردازی در باب حیوانات به كار می گیرند- اولین نقطه برای ایجاد این نمونه از توهم دیرینه است كه موفقیت در علم بستگی به پیگیری روش خاص دارد. مطالعه تاریخچه علم هیچ تأییدی را برای این عقیده به دنبال نمی آورد غیرممكن است كه روشی را برای رسیدن به یك فرضیه تدوین كنیم. تمام آنچه كه می تواند انجام پذیرد وضع كردن قوانین عمومی برای محك زدن فرضیات است.

آیا چیزی وجود دارد كه برای رهنمود رفتارگرایان به منزله قانون عملی درباره آزمودن فرضیه به جای تدوین آنها، بتوان بیان كرد. اگر قوانین رفتارگرایی تنها مربوط به رفتار حیوان باشد، رهنمود آنها غیرقابل رد كردن اما بی مصرف است؛ چون هیچ امكانی برای بدست آوردن گزارش های درون نگرانه از حیوانات وجود ندارد.

گرچه تا جایی كه آنها حیوانات را به منظور نتیجه گیری برای رفتار انسان مطالعه می كنند، رویكردشان متضمن تناقض شدیدی باشد چرا كه در علم تمامی شیوه های رسیدن به متقن و موثق باید معقول باشد. همچنان كه نوع مشاهداتی كه به پدیده مورد مطالعه اختصاص دارد، در مورد پدیده های دیگر بی اعتبار است. اگر تنها واكنشهایی نظیر ترشح بزاق، حركت سریع زانو و مهارتهای ساده حركتی منظور نظر باشد، كه گرایش مورد علاقه رفتارگرایان است، گزارشهای درون نگرانه اهمیت چندانی نمی یابند. در حالی كه اگر فرضیه ای درباره رؤیاها، ادراك، اوهام، خاطرات پدیده های احساسی یا رشد معنوی باشد كه باید مورد آزمون قرار بگیرد، بسیار مشكل است كه ببینیم چه مقدار مدارك مرتبط بدون مراجعه به گزارشهای موضوعی، قابل جمع آوری است و ساده نخواهد بود كه بگوییم در این موارد، آزمایشگر به قالب دیگری از رفتار به نام «رفتار كلامی» تكیه می كند. وانگهی این حركت از سوی رفتارگرایان یك نوع رفتارگرایی مفهومی به شمار می آید. تمایز اصول روش شناختی از رفتارگرایی كم رنگ و مضحمل می شد اگر صرفاً گزارش یك موضوع به عنوان مدرك باز پذیرفته می شد. زیرا در این صورت هر دوی آنها به عنوان صورتهای از رفتار قلمداد می شدند.

بنابراین از منظر تاریخی، رفتارگرایی حركت اصلاحی سودمندی بود كه در حد افراط از همه طرف تحت فشار قرار گرفته بود. هر بار زمانی كه روان شناسی بشدت گرفتار جزئیات آزمایش درون نگری یك موضوع می شد، موضوعی برای جلب توجه به آنچه كه می توانست آشكارا مشاهده شود، وجود داشت. اما متاسفانه این حكم با هیچ تصور و ایده ای از فرضیه جدید كه باید آزموده می شد، همراه نبود. این حكم به مثابه دستورالعملی برای تداوم برنامه تداعی گرایانه گذشته، به شكلی اساسی عمل كرده در حالی كه اجرای گسترده این دستورالعمل نتیجه بسیار مهمی برای روان شناسی، به طور اعم، در پی داشت. این دستورالعمل جایگاه روان شناسی را به منزله یك علم در زمره اجتماع علوم، بالا برد. اكنون روان شناسان می توانستند همچون زیست شناسان روپوش آزمایشگاه بر تن كنند و به دانشكده علوم راه یابند. اگرچه رفتارگرایی اساسا حركتی فلسفی بود، روان شناسان اكنون می توانستند جمع خود را از فلاسفه جدا كنند به راه خود بروند.

اینكه آیا این تمایز برای بالا بردن درك ما از رفتار انسان مفید بوده است یا خیر، پرسش دیگری است. اما در حوزه های بنیادینی چون كنش، انگیزه و عواطف، ادراك، یادگیری خاطره و مسئله اصلی این است كه تصمیم بگیریم چه چیزی پرسش روان شناسی است. برای نمونه در حوزه یادگیری كه رفتارگران علاقه بیشتری بدان نشان می دهند، امر یادگیری چقدر مبتنی بر روابط مفهومی ومنطقی درگیر شده با آن چیزی كه باید فرا گرفته شود، می باشد و چه مقدار بستگی به شرایط تجربی عمومی آن چیزی دارد كه روان شناسان به طور منطقی ممكن بود فرضیه را با آن بیازمایند. كار نظریه پردازانی مانند جروم برونر و ژان پیاژه كه با امر فراگیری و رشد انسان در یك راه حقیقی و نه در یك مسیر برنامه ریزی شده در ارتباط بوده است، چنین مشكلاتی را در شكل حاد ایجاد كرده است. اما مشكل است كه ببینیم چه مقدار پیشرفت حاصل می شود وقتی با موضوعاتی نظیر این بطور منظم روبه رو شویم. اما برای روبه رو شدن با چنین موضوعاتی باید درگیر انقلابی در روان شناسی كه به اندازه جنبش روش شناختی، بنیادی باشد، بشویم كه واتسون خود آن را آغاز كرد.

نظرات کاربران پیرامون این مطلب

انصراف از پاسخ به کاربر