دانلود رایگان رمان آشوب مغز pdf - عاشقانه جدید - گوپی
دانلود رایگان رمان آشوب مغز pdf - عاشقانه جدید - گوپی
رمان آشوب مغز نوشته مرضیه گلچی می باشد.رمان آشوب مغز داستان دو زوجی به نام بهادر و هانیه را روایت می کند.که عاشق هم هستند اما تهمت‌هایی که به بهادر می‌زنند، هانیه دلسرد می‌شود...
1400/3/4
0 نظر
1713 بازدید
عنوان حجم دانلود
دانلود رایگان رمان آشوب مغز 1 مگابایت

رمان آشوب مغز

 

 معرفی رمان آشوب مغز

رمان آشوب مغز نوشته مرضیه گلچی می باشد.رمان آشوب مغز داستان دو زوجی به نام بهادر و هانیه را روایت می کند.که عاشق هم هستند اما تهمت‌هایی که به بهادر می‌زنند، هانیه دلسرد می‌شود...
 

 خلاصه ای از کتاب:

 یه دفعه بهار شروع به کتک زدن باراد کرد. دستاش رو گرفتم و گفتم: بس کن بهار. برو حاضر شو بریم بیرون. باراد: کجا به سلامتی؟ باید بری گل و شیرینیت رو بخری.
ــ هنوز زوده ، توهم اگر میای بدو حاضر شو. باراد: میام. باراد تندی رفت تا حاضر شه. سویشرتم رو روی تیشرتم پوشیدم. موهامو یکم حالت دادم و از اتاق رفتم بیرون.
بهار و باراد هم اومدن و از خونه رفتیم بیرون. دنبال امیر و شروین هم رفتم تا باراد خوشحال بشه. بعد از سوار کردن امیر و شروین، به سمت سفره خونه ای راه افتادم.
بهار که جلو نشسته بود خم شد و ضبط رو روشن کرد.
اهنگ دلبسته از ایوان باند شروع شد. باراد و شروین شروع به خوندن و رقصیدن کردن، اما امیر ساکت بود. بهار هم دست می زد.
هیچ وقت اجازه نمی دادم که باراد ، بهار رو با دوستاش ببره بیرون چون وقتی باراد و دوستاش همو می دیدن دیگه کلا بیخیال همه چیز میشن و مسخره بازی در میارن.
امروز اولین باره که بهار با شروین و امیر آشنا می شد.
از آیینه وسط، به عقب نگاه کردم. نگاه امیر روی بهار بود. یه حسی مثل ناراحتی یا دلخوری تو چشماش بود. بهار هم نگاه امیر رو روی خودش فهمید و با خجالت سرش
رو پایین انداخت...
 
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که همون زن اومد تو و گفت: میشه همون لباس بدید.
ــ محض اطالعتون باید بگم قیمتا رفت بالا. زنه تعجب کرده گفت: وا! تو بیست دقیقه قیمت رفت بالا؟ ــ آره، برای شما رفت بالا ولی اگه کسی دیگه ای بیاد ارزون تر بهش میدم.
زن:مگه منو اون چه فرقی داریم؟
ــ مگه قیمت لباس من و لباس بغلی چه فرقی داره؟ زن ساکت شد و هیچی نگفت. دلم خنک شد بقران. نکبت. همین جوریش بهار اعصابمو خورد کرده اینم روش. باید
بلاخره تلافیش رو سر یکی در بیارم دیگه والا.
زن چشم غره ای بهم رفت و از مغازه بیرون زد.
هه! حتما فکر کرده عین اون مصطفی هی التماس می کنم که بیاد جنس های منو
بخره...
 
  حتما ادامه ی این رمان عاشقانه رو مطالعه کنید.
 
 برای شما رمان عاشقانه ی دیگری آماده کردیم به نام رمان گلشیفته همین حالا این رمان رو دانلود و مطالعه کنید.

نظرات کاربران پیرامون این مطلب

انصراف از پاسخ به کاربر